Monday, November 28, 2011

anne sherly

آنه,

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشم هایت,در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود,

با من بگو از لحظه لحظه ی  زندگیت,از تنهایی معصومانه ی  دستهایت....

Friday, November 25, 2011

شلغم خوران

و اینگونه بود که ما اولین شلغم امسالمان را خوردیم،
بسی فاز داد....

little,but valuable

گاهی دل آدم با یک چیز ساده خوش میشود،


یک دوست ساده حتی،
که ساعت 3نصفه شب باشد،
که خسته باشد،
که فردایش ساعت 8 کلاس داشته باشد،
که بگوید من بخوابم،
که تو تنهاییت قلمبه شده باشد،
بگویی:نرو،
بماند،
تا نگویی برو،نرود....

که استاتوسش را به خاطر یک کسی عقشولانه کرده باشد،
یک شوخی ساده حتی:یه بی.اف هم نداریم استاتوس عقشولانه بزاره به خاطر ما،
که استاتوسش بشود:نفس منی تو :-*
همین چیزهاست دیگر،که باید لبخند بزنی بهشان،
و باید به سودابه و کی کاووس و سیاوش و هلو (!) و اندرونی بخندی!

Thursday, November 24, 2011

فال قهوه

یه آهنگی پیدا میکنم با اسم عجیب و غریب،توی یه پوشه ولو،
پلی میکنم،آهنگ فال قهوه شادمهر هست،
یه آه میکشم....
گوش میدم....
رنگ قهوه ای چشم هات،رنگ خواااااابه،
که تا شهر بینهایت منو برده.....
چقدر خوبه،
چه آرامشی داره،
آروم میشم.

Monday, November 21, 2011

desert rose

how injoy full is,to listen to desert rose for 2 hours without stop,
i love this music.


I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain (vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire

This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower
This rare perfume, is the sweet intoxication of the fall

Monday, November 14, 2011

miss docktor!

کمربندش زرده,فکر کنم 80 کیلو باشه!26 سالش هست.وسط تمرین کنار می ایسته و شکمش رو نگه میداره,کنارش می ایستم و می پرسم چی شده؟

اشک توی چشم هاش جمع شده:شکمم خیلی درد میکنه,فکر کنم آپاندیسم ترکیده!
مطمئنم از کمبود اکیسیژن ماهیچه اش دردناک شده:نه,چیزی نیست,کمبود اکسیژنه,فقط نفس عمیق بکش,
دستش رو می گیرم وباهاش تا گوشه باشگاه میرم:فقط اروم راه برو و نفس عمیق بکش,
کمی کنارش می ایستم,ترسیده,
بعد از چند نفس میگه:آره,بهتر شدم,
دوباره وارد نظام میشم و قاطی تمرین میشم,
بعد از تمرین,میرم توی رختکن و حالش رو میپرسم,
لبخند میزنه:دستت درد نکنه,خیلی بهتر شدم,
-خواهش میکنم,
+خیلی ترسیده بودم,فکر کردم آپاندیسم ترکیده,
-نه بابا,آپاندیس که الکی نمیترکه,
+دست درد نکنه....تو درس دکتری (!) خوندی؟
-نه هنوز,
+بچه ها اونروز میگفتن که دکتری,
-قبول شدم,اما هنوز کلاس هام شروع نشده,
+آها,اما خوب شدم,
-خب یه اطلاعات زیست شناسی دارم,
+مرسی,خیلی لطف کردی,
-خواهش میکنم

و ازون موقع,این خانوم هی با من سلام و احوالپرسی میکنه,و خودش و دوستهاش یه جور دیگه ای روی من حساب میکنند....

Friday, November 11, 2011

stranger

there's a stranger at the other side of the line,
i dont know you anymore.... 

Thursday, November 10, 2011

fandogh shekan

مثل جنینی که توی مایعی که دورش رو گرفته،توی رحم مادرش غوطه وره،من توی تنهایی و سیاهی اطرافم سرگردونم.

تنها دل خوشیم به فندق شکنم هست،که گاهی از توی تاریکی،با یه لبخند بیرون میاد...

فندق شکن من،رنگش نقره ایه انگار،و فندق های قهوه ایش رگه های طلایی دارند،آروم آروم فندق های جادویی اش رو توی دهنم میذاره،

فندق هاش طعم خنده میده،و طعم زندگی،و کلی مزه های دیگه که توی تنم میچرخن و میرقصن انگار...

از تماس انگشتش با لب هام،بدنم گرم میشه،و من دستهای سردم رو مشت میکنم و به خودم میچسبونم،تا هوس گرفتن دستهای گرمش محو شه....

وبعد،بلند میشه و آروم،توی تاریکی ناپدید میشه و بوی فندق هاش برای چند دقیقه توی هوا معلقه،

و دوباره من میمونم و دستهای سردم،در حسرت گرمی،و تنهایی و سیاهی....

Tuesday, November 08, 2011

shiraz

شیراز بودم,من آدم به این خوش اخلاقی ندیده ام,شیراز برای من به معنی شهری پر از آدم های مهربان است,با کلی انرژی مثبت,و البته رانندگی خیلی بد....

dont do it!

من دوست ندارم پدرم من رو ببوسه,زبری پوستش که گونه ام رو خراش می اندازه,اذیتم می کنه,ناخودآگاه فکم منقبض میشه و دندون هام رو فشار میدم روی هم,و آخرش بغض می کنم و گلوم می سوزه,و یه لبخند احمقانه می زنم تا بره.


من نه خاطره ی خوبی از زبری ته ریش دارم,نه از فشار لب روی گونه ام,نه از چیزی به اسم بوسه,این رو چطور بهش بفهمونم!!؟

Friday, October 21, 2011

i dont need a fairy tales in my life

wall-E

من عاشق کارتون وال-ای هستم,
اون اولش وال-ای می خواد با نشون دادن تمام چیزهایی که از نظر خودش,زیباترین و با ارزش ترین چیزها هستند,توجه ی روبات جدید رو جلب کنه,سعی می کنه خودش رو به اون بشناسونه,و اون رو علاقه مند کنه,
و آخرش اون روبات سعی میکنه با نشون دادن همون چیزها بهش,گذشته اش رو,خودش رو به یادش بیاره.
و من,مثل همیشه,توی ذهنم ناخوداگاه شروع به همزاد پنداری کردم,درواقع همه ما همینطوریم,همیشه سعی میکنیم دیگران مارو بشناسند,تا دوستمون داشته باشند,اما گاهی وقتها,گاهی اتفاق ها,مارو مجبور به فراموشی میکنند,
و اونموقع هست که آدم های اطرافمون سعی میکنند با نشون دادن چیزهای که زمانی برامون معنی زندگی میدادند,مارو به خودمون بیارند,اما غافل اند ازینکه همیشه داستان مثل آخر وال-ای تمام نمیشه....

Sunday, October 02, 2011

dreams

خواب پگ پگ را می بینم,
که توی مشتم است,
که می گویم:ازین به بعد همه جا با خودم می برمش.

وقتی به چیزی فکر میکنم و خوابش را می بینم,هی فکر می کنم شبیه ترزای بار هستی میلان کوندرا هستم,دختری ضعیف,خیلی ضعیف....که همیشه خواب افکارش را می دید!

نمی دانم ارتباطی به هم دارند؟

Thursday, September 29, 2011

sad colors

غم هایش را که می نوشت,انگار کم نمی شدند,برداشته نمی شدند از روی قلبش انگار.
دخترک حالا غم هایش را می بافد,دستبند می بافد این روزها,هر گره که می بافد,با هر رنگ,روحیه اش را,روحش را می بافد انگار.
رنگ غصه های دخترک,نه سیاه است,نه خاکستری,رنگ غصه هایش صورتی است,و بنفش پررنگ!تعجبی ندارد که دستبند آبی آسمانی,صورتی,سفید و بنفش را یک روزه بافت,بس که غصه هایش بزرگ شده بود,و تعجبی ندارد که آن یکی خاکستری,سورمه ای 3 روز بافتنش طول کشید,بس که شادی اش کم بود,سخت بود از گوشه و کنار جمع اش کند تا شادی اش را ببافد.
ـاین دستبند چه رنگ های شادی دارد,صورتی پررنگ,آبی و بنفش!
دخترک لبخند تلخی زد و هیچ نگفت,
-می دیش به من؟
دخترک قبول کرد,
پیش خودش گفت:خوبست که رنگ غم هایش,برای دیگران شاد است!

Wednesday, September 28, 2011

in heart of darkness

عمل پیوند قلب بود،
قلبی 28 ساله با جنسیت نامعلوم،
و دختری 8 ساله.

دکتر وارد اتاق عمل شد،بوی غیرقابل تحملی فضا را پر کرده بود,که چندان عجیب نبود,از همان سال های اول متوجه شده بود که بو هایی را متوجه میشود که دیگران نمیشوند!

بو از قلب بود,قلبی گندیده,بوی لجن و کثافت میداد,دکتر که به سختی تحمل می کرد,پیشانی اش به شدت چین خورده بود,و اخم هایش توی هم رفته بود,در فکر قلبی بود که باید به بدن دخترکی 8 ساله پیوند می زد,مشخص نبود صاحب قلب چکار کرده بود که قلبش را با این شدت به گند کشیده بود!

یک لحظه تمام کارهای احتمالی از ذهنش گذشت,تلخی اسید معده اش گلویش را سوزاند.

به سختی خودش را از اتاق بیرون کشید.

کسی که ىه دنبال دکتر رفت,صدای بالا آوردن شنید,و بعد دکتر صورتش را شست و بر گشت,اما گفت که نمی تواند عمل را ادامه دهد,و با گفتن اینکه دکتر فلانی عمل را ادامه خواهد داد,خیال بقیه را راحت کرد.

چطور می توانست یک قلب کثیف را درسینه ی دختربچه ای پاک بگذارد؟
چطور می توانست والدین بچه را,که اینهمه سختی کشیده بودند قانع کند؟ آن هم بدون هیچ دلیل پزشکی؟

فقط کار را به دیگران می سپرد,می دانست هیچ کاری از دستش برنمی اید.

با خودش فکر کرد:کاش آدم ها بیشتر به فکر پاکی شان بودند!

Monday, September 12, 2011

the miror

آینه ای که رو به رومه،غرقه تو بهت یه تصویر...

Saturday, September 10, 2011

request for help!

مدتیه که صحنه های عاشقانه فیلم ها برام به شدت خسته کننده شده!
جوری که اگر صحنه ی بوسه بیشتر از 5 ثانیه شه جلو میزنم صحنه رو!
دلیلش رو هم نمیدونم!
کسی میدونه چرا؟

Monday, September 05, 2011

خورجین باد پر شده از گلایه،
تو این روزهای سخت و پرکنایه،
خنده رو با غصه نمیشه نوشت،
کی میدونه چجوریه سرنوشت؟

Friday, September 02, 2011

its the only things to do

دوباره پناه می برم به کتاب هایم،
پناهگاهی استوار،اما شکننده.

Thursday, August 25, 2011

زندگی را میچرخانیم

نشسته ام دوباره تمام کتاب های هری پاتر را از اول میخوانم,
کتاب سنگ جادو سال 1380 منتشر شده است!
10 سال با این داستان ها زندگی کره ام!تا ماه پیش که آخرین فیلمش را هم دیدم,و هری پاتری که همیشه منتظر بیرون آمدن کتاب یا فیلم جدیدش بودیم,دیگر تمام.
و من از ساعت 6صبح تا 11,هری خواندم و نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم,حتی تکراری بودن داستان ذره ای از جذابیتش کم نکرد.
به همه کتاب های جدیدی نگاه میکنم که خریده ام,اما هنوز نخوانده مانده اند:بار هستی میلان کوندرا,همیشه شوهر داستایوسکی,داستان زنان چخوف,دانشگاه های من ماکسیم گورکی,کوری ژوزه ساراماگو,سمفونی مردگان عباس معروفی,خوشه های خشم اشتاین بک ,سووشون سیمین,پیرمرد و دریای همینگوی و ....,وای!چقدر کتاب نخوانده دارم! اما هری را ترجیح میدهم,حتی اگر چشم هایم قرمز شوند از بیخوابی.
چقدر آرامش بخش است...

Wednesday, August 24, 2011

to me

Playground school bell rings again,
Rain clouds come to play, again
Has no one told you she's not breathing?
Hello, I'm your mind giving you someone to talk to,
Hello...

If I smile and don't believe,
Soon I know I'll wake from this dream,
Don't try to fix me, I'm not broken,
Hello, I'm the lie, living for you so you can hide,
Don´t cry...

Suddenly I know I'm not sleeping,
Hello, I'm still here,
All that's left of yesterday...



heloo.
by:Evanescence

Sunday, August 21, 2011

missing

Isn't somthing missing?

ps:im going to be addicted to "missing" song by evanescence.
pss:it realy worths listening.

Thursday, August 18, 2011

where am i?

کتاب خوندن چقدر سخت شده برام<چشمهام به برگه ی سفید و کلمات مشکی که پشت سر هم ردیف شدن<و انگشت هام به برگ زدن و لمس تیزی زیر برگه عادت ندارند.
نمیدونم مشکل از منه<یا داستان زندگانی من چخوف وقعا خسته کننده ست!
شاید عادت کردم به زل زدن به مانیتور و فیلم دیدن!
ناراحت میشم ازینکه اینقدر از کتاب هام دور شدم<کتابهایی که زمانی تنها دلخوشی ام بودند و هنوز هم تنها پناهگاه لحظه های بی حوصلگی و بداخلاقیم هستند.
یاد مقاله ای افتاد که پارسال در مورد کتاب خونده بودم<یه جاش نوشته بود:کسی که کتاب میخونه احساس تنهایی نمیکنه!
درست میگه<من از وقتی کتاب میخوندم هیچوقت احساس تنهایی نمیکردم<
اما این 2سالی که کتاب های نچسب درسی رو جایگزین کردم<به اندازه تمام سال ها تنهایی کشیدم<تنهایی که نه تنها نشد با کسی قسمتش کنم<که هر روز هم عمیق تر و گسترده تر شد.
کتاب چخوف رو کنار میزارم,همینجور که از پله پایین میام به این فکر میکنم که شاید پست نوشتن کمکم کنه<چشمم میافته به حاجی آقای هدایت,اینقدر خوشحال میشم که بال های روی شونه هام آماده پرواز میشن<شروع میکنم به خوندنش<عطش خوندن رو دوباره حس میکنم<
لبخند میزنم و با یه نفس عمیق میکشم<شروع میکنم.

Sunday, August 14, 2011

Thursday, August 11, 2011

twins

پگ پگ رو میبینم
چشم هام گرد میشه از تعجب,
نه,پگ پگ نیست,
رنگ راه های لباس و کلاهش فرق میکنه,
دست داره,و دستکش های سفید!
میپرسم این از کجاتون؟
میگه یکی از دوستهامون رفته بود مالزی,برای کیا آوردش,این و اون بالایی و اون طرفیه رو.
میگم:من یکی ازین ها داشتم,چون شبیه خودم بود دوستم بهم دادش,اسمش پگ پگه
میگه:اگر دوست داری ببرش,
میگم :نه,
حریصانه به موهایی طلایی و لبخند روی لب های سرخش نگاه میکنم
با خودم میگم:من خودم یه پگ پگ دارم,که با دنیا عوضش نمیکنم,
اما ته ته دلم میخوام تعارفش رو قبول کنم,
کاش حداقل جای از دور نگاه کردن,کمی توی دستم گرفته بودش,شاید دلتنگیم آروم میشد!
کی شه دوباره بریم اونجا!

Wednesday, August 10, 2011

سرم را روی شانه اش میگذارم,انگار جمجمه ام جفت میشود با قوس ملایم شانه اش,حیرت میکنم ازین هماهنگی انکار ناپذیر, و آرامش عجیب تکیه دادن به شانه ای.
یاد می آید زمانی را که از هماهنگی لذت بخش حرکت لب ها روی هم,تعجب کرده بودم,

واقعا حیرت انگیز است خلقت انسان.

Thursday, July 21, 2011

Monday, July 18, 2011

missing heart

دلم برای پگ پگم تنگ شده,


میدونم حسابی دلش ازم پره,میدونم قهره باهام,چون از خودم دورش کردم,چون به کسی دادمش که نخواستش,چون تنها موند,با اینکه بهش قول داده بودم تنها نمیمونه,اما اشتباه میکردم.

میدونم وقتی دوباره ببینمش,اخم میکنه و چشمهاش رو میبنده محکم,اما پشت چشمهاش اشک جمع میشه,

میدونم ذرک میکنه که من هم ناراحت بودم از نبودنش,از تنهایی بزرگش,و تنهایی بزرگم,

و میدونم که وقتی برگشت پیشم,دیگه هیچوقت از خودم دورش نمیکنم,هیچوقت.

Tuesday, July 12, 2011

details

من نمیتوتنم وقتی به یاد تو می افتم,کتابم را بخوانم,یا هر کاری را که میکنم ادامه بدهم,همیشه میروم توی آینه به خودم نگاه میکنم,همان آینه ای که همان روز اول که برگشته بودم خانه,تویش خودم را نگاه کرده بودم و به لبهایم دست کشیده بودم....


خیره میشوم به صورتم توی آینه,به چشم های بی حالتم,و خط آبی کمرنگ گوشه چشمم که باقیمانده خط چشم پاک شده دیشب است, رزلبی که صبح زده ام اطرافش پاک شده,به جوش بالای ابرویم,به غده های کوچک زیر چشمم که اسمشان را که فلو گفت یادم رفته,به اینکه اگر پیشانی ام را بردارم چه شکلی میشوم,به برق آلوورا روی صورتم,به موهای کنار صورتم که باید لیزر شوند اما دکتر وقت نداشته,به مو خوره ی زیر موهایم,به موهایم که دارد بلند میشود و رسیده اند به 7-8سانت زیر استخوان ترقوه ام....

اینقدر غرق جزییات میشوم که یادم میرود به تو فکر کنم,

راه حل خوبی است برای فکر نکردن به..., به عمه ام!

Thursday, July 07, 2011

inside,outside

چقدر خوب است,که همیشه خودت باشی,بدون ترس ازینکه تنهایت بگذارد.که بتوانی فحش بدهی,بد و بیراه بگویی,قاه قاه بخندی,که بتوانی موقع تمیز کردن گلدان خاک گرفته لبه پنجره آواز بخوانی,و آخرش صدایت را آرام و خوشگل بکشی که جبران آن تکه که بد خواندی بشود.که هیچوقت نگویی دوستت دارم,اما خودش بداند,که دوستت داشته باشد بدون منت,که هی تو بترسی از خود خراب داغانت,که از توی خراب داغان نترسد.یک نفر که درک کند همه چیز را,ترست را,خستگی ات را,تنهایی ات را,که همییییشه مهربان باشد,حتی وقتی عصبی هستی,خودش بدهد گوش اش را بکشی.


ازین آدم ها که بلدد آهنگ پلنگ صورتی و پت و مت و رابین هود را با سوت بزند,و هیچوقت یاد نگیرد صدای جغد دربیاورد.


ازین آدم ها که گاهی عصبی ات میکند از بس که تکان نمی خورد از سر عقیده هایی که قرن هاست برای تو منسوخ شده اند,و هرقدر بخواهی حالیش کنی,نتوانی.

ازین آدم ها که گاهی اعتماد میکنی بهشان از بس که تکان نمی خورد از سر عقیده هایی که قرن هاست برای تو منسوخ شده اند.
ازین آدم ها که میتوانی موقع انفجار,مشت بکوبی توی سینه و شکمش,و فقط دستت را نگه دارد,که بعد محکم توی بغلش نگه ات دارد تا گریه ات بند بیاید,و اگر جیغ نزنی:نه,حتی آب دماغت را هم میگیرد! بعد جوری رفتار میکند که انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.


ازین آدم ها که همیشه بهشان تشکر بدهکاری.

- و خیلی اوقات من را یاد خودم می اندازد,خود قرن ها ییشم,قبل ازینکه همان عقایدم منسوخ شود,خودم با آن عقاید آرمان گرایانهء بریلیانت,که خیلی وقت است گم شده اند-

ازین آدم ها که خیلی کم پیدا میشود ازشان,که نمیخواهی باور کنی پیدا شدنشان را.ته دلت میخواهد باورشان کنی,اما,خب نمیشود.که همین باور نکردنت را هم درک میکنند.


ممنون,به خاطر بودنت,ممنون که یادم آوردی خندیدن را,و ممنون به خاطر خیلی چیزهای دیگر.

Tuesday, July 05, 2011

opinion

من از آلپاچینو بدم می آید,هرقدر هم که بازیگر خوبی باشد و اسکار گرفته باشد و ....


البته در توانایی فوق العاده اش در بازیگری شکی نیست,اما هیچوقت حس خوبی نداشته ام نسبت به او,صدای خنده کریه اش-که حقیقتا شیطان را تداعی میکند-در وکیل مدافع شیطان,و چشمهایش,که انگار همه چیز را میداند,و دندان های زردش,حس عجیب و ناخوشایندی میدهد به من,حتی موهای مشکی و قیافه جوان-اما پخته-اش توی پدرخوانده هم نمیتواند این حس را از بین ببرد.
در عوض رابرت دنیرو,حتی اگر این اواخر چشمهایش ریزتر هم شده باشد,و دماغش درازتر,باز هم دوست داشتنی ست برای من,از فیلم های عهد بوقیش تا حالا,چشمهایش مهربان تر شده,لبخندش هم. برعکس آلپاچینو که انگار چشمهایش دریده تر و قبیح تر شده اند.

توی چشمهای آلپاچینو خیلی چیزها قاطی شده اند انگار,اعتماد به نفس,تجربه,پستی,خشم,ناراحتی,خوشحالی,و کمی هم ترس,ترسی عمیق که کمی چاشنی غم دارد,اما رابرت دنیرو,همیشه,سر جای خودش,میشود همه چیز را توی چشمهایش خواند,گاهی سراسر خشم,گاهی سراسر غصه,گاهی سراسر هوش,یا مهربانی,یا حتی عشق.نه مثل آلپاچینو که حتی موقع عشق بازی هم هیچ حسی توی چهره اش نیست!

نمیدانم چطوری پستم را تمام کنم!

Saturday, June 18, 2011

فی باب فضائل فرصت برابر

من رسماٌ و علناٌ عاشق ایمان سرورپور هستم ،
وقتی کف دستهایش را به هم میزند و سرش را با اطمینان تکان می دهد،
موجود دوست داشتنیی هست ،
دوستش دارم .

Tuesday, June 07, 2011

مست

از کدام بادهء مهر مست بودم؟
جام خالی ست ...

Tuesday, May 31, 2011

pain again

These wounds won't seems to heal ,
This pain is just a real ,
There's just too much that time can not erase ...

Sunday, May 29, 2011

you still

روزها و شب ها ، ماه ها و سال ها ، سپری می شوند ...
اما تو همان خوب دیروزی !

برای فندق شکن .

Thursday, May 26, 2011

...

و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش
من آرام آرام،
خش خش گام
تو تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم،
که چرا ...؟!

Wednesday, May 18, 2011

29 اردیبهشت

29 اردیبهشت یکی از پر خاطره ترین روزهای من شده است ، روزی که نمی شود خاطره اش را فراموش کنم ، چقدر چیزها زود تغییر می کند .

Monday, May 16, 2011

Forbidden dreams

دلم تنگ شده برای رویاهایم،
رویاهایی که قدغن شد برایم فکر کردن بهشان،
رویاهایی که قدغنشان کردند،
رویاهایی که قدغنشان کردم،
حتی یادم رفته چطور میشود رویا داشت!
چطور میشود رویا ساخت!
..
دلم برای رویاهایم تنگ شده.

Monday, May 09, 2011

heartache

به حرفهايمان فكر ميكنم,و به تمام خاطرات تلخ و شيرين,و به قلبم نگاه ميكنم كه نميدانم جكارش كنم.هي ميگردد دور اين چهار ديواري كه تو را بيدا كند.
+كجاست؟
- دنبال چي ميكردي؟
+ميدونم كه اومده بود
نميدانم چطور آرامش كنم
+صداش رو شنيدم,بوش رو,حضورش رو حس كردم
حرف هايش آتشم ميزند,صدا توي گلويم گره ميخورد:
- رفت
+نه
به سختي حرف ميزنم
- بله
+نه,كجاست؟
- رفت
به گريه مي افتد,التماس ميكند با صدايش
+كجاست؟
- رفت
+نه ه ه ه ه ه,
- ....
+تو باعثش شدي
- بسه ديگه
ضجه ميزند
از خستگي و درد مينشينم,تكيه ميدهم به ديوار,يادم ميايد تمام شب هايي كه ضجه ميزدم از درد,از دلتنگي,
+چرا؟
- اين همه عذاب كافي نبود؟
+ولي اومده بود
- ديره
+من هنوز...
-هيس س س س س,
+نه ه ه ه,كجاست؟
- يه نگاه به خودت بنداز,پر از زخمي,
+تو چرا بيشترش ميكني؟
- هيس س س س,بخواب
+نه,
توان لالايي گفتن هم ندارم
- بخواب باشه؟
به سختي هق هق ميكند,صورتم خيس است,
با خودش حرف ميزند:
+دوستم داره كه اومد؟اگر داشت كه نميرفت!دلش برام تنگ شده,آره،میدونم که داره...
ميدانم اينقدر گريه ميكند تا دوباره خوابش ببرد.
تاول پاهايم ميسوزد.
ببين من چقدر خسته ام,به هالهء تيره زير چشمهايم نگاه كن.
هفته ها به دنبال عشق تو بوده ام,عصاي آهني ام مدت ها پيش پوسيد,
نميتوانم پا به پايت بيابم,حالا حتي قدرت ايستادن هم ندارم.

برای دوشنبه ها

صدای تو خوب است ،
صدای تو سبزینهء آن گیاه عجیبی ست که در صمیمیت حزن می روید .

Wednesday, May 04, 2011

روز سمپاد

هیچ کدوممون اون ستاره هشث پر ، اون کتابهای رنگی فیزیک و شیمی و سندی و سو رو یادمون نمیره ،
هر جا هستیم سمپادی هستیم.

روز سمپاد مبارک

سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان
 www.nodet.net


Sunday, May 01, 2011

اندر مصائب خودنشناسی!

من تصور می کنم می توانم بروم آلاسکا ، با فلو ، سر همان میز بنشینم ، و عین خیالم هم نباشد.
من اصولا کاملا آدم خودنشناسی هستم ، که از همان موقع که پایم را از آنجا بیرون می گذارم ، تا الان که فردایش است ، دلم دارد از خیلی چیزها میترکد ، و نمی دانم خودم و دلم و چشمهایم را چطور جمع کنم !

Thursday, April 28, 2011

اگر...

اگه نرفته بودی ،
گریه منو نمی برد ،
پرنده پر نمی سوخت ،
آیینه چین نمی خورد.

Thursday, April 21, 2011

بی وفا

بی وفا،حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی؟
سنگدل،این زودتر می خواستی،حالا چرا؟

Sunday, April 17, 2011

جهنم

اینقدر شمع شمع نکن ،
اینقدر از دیوان خواجه مثال نیاور ،
اینفدر لاف سوختن پروانه را نزن ،
برو پای برهنه در آفتاب بایست  تا مثل من تاول بزنی،
چقدر گفتم از درون آتش گرفته ام  باور نکردی،
برو ، برو جهنم را از نزدیک ببین ،
اما جهنم اینجاست ...،
زیر خاکستر قلب من.

Friday, April 15, 2011

Taste Of Sadness

دستهای خیسم را با دستمال خشک می کنم . تصویرهایی می گذرد از ذهنم ، وجودم حتی از دستمال توی دستم مچاله تر میشود،
و شام طعم غصه می دهد ...

Sunday, April 10, 2011

آوار لحظه ها

و من هرشب خردتر می شوم زیر آوار لحظه ها ، و اشکهایم از همیشه شورتر است .

Thursday, April 07, 2011

ناگفته ها

همیشه قلبها با کلماتی که ناگفته می مانند می شکنند ...

(جرج آلن)


همیشه که نه اما بیشتر اوقات .

نمیتوان حرفهای گفته شده را نادیده گرفت .

Monday, April 04, 2011

the wall

قلعه تنهایی ما را ، دیو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن ، این دیوار جان به لبهای من آورده

Thursday, March 17, 2011

people

دختر 19_20 ساله به نظر میرسه, پوست تیره ای داره و چشمهایی که کمی برآمده است,البته با یه خط چشم ملایم میتونست خوش حالت باشه.چادر سیاه و مقنعه سورمه ای تا زیر چانه,جوری که فقط گردی صورتش پیداست,گردی که گرد نیست,حالت خمیده ای از بیضی.تمام مدت به من خیره بود,با نگاهی عجیب و دستهایی زیر چانه قفل شده.کفش های جلو باز جیر مشکی و جوراب های ضخیم مشکی,طوری که من جلو باز بودن کفشها رو به سختی تشخیص دادم.
به مادرش نگاه کردم,همون حالت مقنعه و چادر,با این تفاوت که رنگ مقنعه مشکی بود.با چشمهایی ریز و کشیده و پف زیر چشم.حالت لباس پوشیدن اون خانوم من رو یاد دبیر معارف و دین و زندگی میانداخت.
به دختر فکر میکنم و اینکه چه لذتی از زندگیش میبره؟شاید بزرگترین گناهش,زیر چشمی نگاه کردن به پسر عمه اش باشه!!؟
و آینده اش؟
تصورش میکنم با بچه اش:دختری 4 ساله که مانتو و روسری تنشه,و ممکنه یه روزی به دختری همسن و سال خودش با حسرت نگاه کنه!
ناراحتی که نداره,عوضش اون دنیا....

Monday, March 14, 2011

life

کوچه های خلوت رو قدم زدن,توی هفته های سرد و بی صدا...

Tuesday, March 08, 2011

for nazanin

i didnt know who you are,but now i know that you are the same arezo!
i realy got surprised when i understood!
we are both the victims of a freak heart.
this song is something nice for us,i present it to you:

"Beautiful Liar"


Nobody likes being played

He said I'm worth it, his one desire
I know things about hem that you wouldn't wanna read about
He kissed me, his one and only, (yes) beautiful Liar
Tell me how you tolerate the things that you just found out about

You never know
Why are we the ones who suffer
I have to let go
He won't be the one to cry

Let's not kill the karma
Let's not start a fight
It's not worth the drama
For a beautiful liar


I trusted him, but when I followed you, I saw you together
I didn't know about you then 'till I saw you with him again
I walked in on your love scene, slow dancing
You stole everything, how can you say I did you wrong

You never know
When the pain and heartbreak's over
I have to let go
The innocence is gone

Let's not kill the karma
Let's not start a fight
It's not worth the drama
For a beautiful liar
Can't we laugh about it
It's not worth our time
We can live without hem
Just a beautiful liar

Tell me how to forgive you
When it's me who's ashamed
And I wish could free you
Of the hurt and the pain
But the answer is simple
He's the one to blame


Let's not kill the karma
Let's not start a fight
It's not worth the drama
For a beautiful liar
Can't we laugh about it
It's not worth our time
We can live without hem
Just a beautiful liar

shakira-beyonce

فندق شکن

برای فندق شکن عزیزم:

تحمل کن عزیز دل شکسته
تحمل کن کنار سنگ خاموش
تحمل کن کنار گریه من
به یاد دلخوشی های فراموش
جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده توست
صدایی از من عاشق اگر هست...

Tuesday, March 01, 2011

winter as come and pass...

10 اسفند,
10 آبان,
4 ماه,گذشت,
سخت,
سخت,
سخت,
برای من.
...
و لبخند محو روی لبهات وقتی به طرفت خم میشدم,و چشمهام رو میبستم....
چقدر زود دستهات به نوازش یکی دیگه مشغول شد,
و لبهات به بوسیدنش,
و قلبت به دوست داشتنش.
...
چقدر زود پرونده من بسته شد,
دیگه نیو پروجکت نیستم به قول بابات.
و چیزی که بیشتر از همه آزارم میده اینه که من چی بودم برات؟کجای زندگیت بودم؟
میدونی,وقتی گریه ام میگیره,اینجوری میشه:

- why are you crying?for what?for him?but he has never cried for you!has he?no!

+ ok,

بعد اشکهام بند میاد,

- you werent important for him,you didnt worth even as one tear,
+ but why?why?why?

بعد حرف ارزش که پیش میاد,دوباره اشکم میاد,بعد هی این شخصیت بزرگهء منطقی وجودم میاد دلداریم میده,میاد بغلم میکنه و بازوهام رو ناز میکنه و میگه:ایتس اوکی,ایتس اوکی دیر,
...
و توی این مدت یاد گرفتم هیچ پستی رو مربوط به خودم ندونم مگر اینکه ددیکیتد تو پگاه یا پگ پگ داشته باشه,اگر غیر ازین بود که بالای اون نمینوشتی!
...
اووف ف ف ف ف,چی قدر طولانی شد!

Sunday, February 27, 2011

kind

تو اینقدر مهربونی که من خجالت میکشم از دستت ناراحت باشم!

fefol

من قرص های فیفول رو خیلی زیاد دوست دارم,از جمله معدود قرص هایی هستند که یادم نمیره بخورمشون.
فیفول هام رو دوست دارم چون با خوردنشون دیگه سرم گیج نمیره و چشمهام سیاهی نمیره هی.
کلا چیزهای دوست داشتنی هستند.

Friday, February 25, 2011

hooorrraaaaaaw

دایی کچلم روی ایوان خونه بابا بزرگمه,از پله میرم بالا و میپرم توی بغلش,دستهام رو دور شونه هاش و پاهام رو دور کمرش حلقه میکنم,یکم پرتم میکنه بالا و بعد میزارم زمین.میگه:پس تو عصر نیومدی اینجا؟میگم بله,خواب بودی,بیدارت هم کردم,یادت نیست؟گفتی دایی 3شبه نخوابیدم!
بهترین بغل عمرم بود!
من کلیی داییم رو دوست دارم,چون 100-110 کیلو وزنشه!یعنی 2 برابر من!و قدش هم 185,اما بدنش محکمه,و من میتونم هی بپرم روی سرو کولش بدون اینکه اذیت بشه.و چشمهاش عسلیه,و دوست داشتنی ترین خصوصیت ظاهریش: سرشه که کچلههههه,من خیلیی خیلیی داییم رو دوست دارم.

Monday, February 21, 2011

سراب

سراب رد پای تو,کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستهاتو گم کردم؟که پایان من اینجا شد,
کجای قصه خوابیدی,که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب هرم دستهاتو به آغوشم بدهکارم!
تو با دلتنگی های من,تو با این جاده همدستی,
تظاهر کن ازم دوری,تظاهر میکنم هستی.

Friday, February 18, 2011

but...

وارد میلم میشم,به امید میل استاد زبانم که یه ماهه قراره اشتباهات رایتینگمون رو بفرسته برامون.که البته باز هم نفرستاده.به میل تو نگاه میکنم,مال وقتیه که گفتم از تلفن استفاده نکنیم,که ایمیل میفرستادیم.یادته احتمالا.آخر میلت نوشتی:i love u,believe me.
باور کرده بودم,بدون هیچ تردیدی....

attractive!

دم در کلاس ریاضی ازم میپرسه:تو قبلا مدرسه فرزانگان بودی؟ میگم آره,امسال فارغ التحصیلم.چطور مگه؟میگه:هیچی,آخه امروز سر جلسه آزمون خیلی جذاب بودی,همش داشتم نگاهت میکردم!
-من!
-آره,سر جلسه پشت سرت نشسته بودم.
با لبخند میگم:مرسی,لطف داری.
من ازینجا ازت تشکر میکنم که بهم اعتماد به نفس دادی!

Wednesday, February 09, 2011

bitter fact

In last 3 months,I've cried in average,3 times a day!

forgotten

بعد از این مدت,زنگ زدی که بگی دلت تنگ شده برام؟که بگی بهم فکر میکردی کل این مدت؟که بگی فراموشم نکردی؟
نه,بذار من بهت بگم:فراموش کردی.
فراموش کردی که وقتی هیچی نمیگم,که هرچی میگی با اهم و اوهوم جواب میدم,نه از بی محلیه,که از بغض عظیم الجثه توی گلومه که اجازه حرف زدن نمیده بهم.فراموش کردی که وقتی حرف میزنم و متوجه نمیشی,و باید 4 بار تکرارش کنم,به خاطر اینه که از گریه صدام بالا و پایین میشه و میلرزه.
فراموش کردی,خیلی چیزها رو,حتی من رو.

Monday, February 07, 2011

belive me

یاد پارسال همین روز افتادم.....
ساعت 12:30 شب بود,که ناراحت بودم,که گریه میکردم,که بعد صدای تو بود,که آخرش دیگه ناراحت نبودم,که خوب بودم....
اما حالا.....
تو.....
حتى روياى شونه هات رو براي تكيه كردن برام نذاشتى.....
.
.
.
قبول کن دلت سنگ......

asshole

من بسیار موجود بدبختی هستم,که:
مخميل میگوید:تولدت مبارک,و میرود سراغ کیکی که هنوز خودم ندیدمش!و وقتی با نگاه متعجب من روبه رو میشود,میگوید:چیه؟تبریک که گفتم!
من بسیار موجود بدبختی هستم که این اسهول,من را فقط برای شکم کاردخورده اش میخواهد و بس!

i dont like that

هی نیاید برای تولدم سکه طلا بدید به من,نمیخوام!این سکه,نه برای من ارزش داره,نه معنا,
یکم خلاقیت به خرج بدید خب!به جاش یك ویولن بخرید مثلا!که من ذوق مرگ شم!يا يك شاهنامه نفيس,كه بركهاش روغني باشه,و يك صفحه در ميون تصويرهاي حماسي داشته باشه.یا یک عروسک بزرگ که من جای بالش باهاش اشکهام رو پاک کنم!

کی شه پریا بیاد,بعد منو هی محکم بغل کنه,بعد كادوهاى غافلكير كننده بهم بده,بعد هم بشينيم به اسهولى مخميل بخنديم!
دلم خیلی چیزا میخواد,

Sunday, February 06, 2011

intresting

Maral said:
MY littly little fairy chocola dandelion jingle bird,kind perfect black berry
.
.
.
.
.
.
happy,happy,happy birthday my dear.
i love u from all my heart.i wish 4 u all beautiful things.

i love you all

من عاشق همتونم که منتظرید ساعت 12که شد,تولدم رو تبریک بگید.
اول مارال بود با اون اصطلاحات دوست داشتنی و عجیب و غریب همیشگیش,بعد فلوی خوبم, که توى زندكيم آدم خیلی خاصیه, بعد هم پریا که بهم گفت:تولدت مبارک کشمش 19 ساله!
و فرنوش و مریم که حسابی غافلگیرم کردن!
و دایی کچل مهربونم,
و خاله ام که گفت:eeeeeeeeeeeeeee!happy birthday!
و خیلی خیلی مرسی به خاطر یه سایت قشنک,و یه شعر قشنگ,
و مرسی که از اول بهمن منتظر بودی,و رقصیدی,و کیک رو تمام کردی!
و احمد,كه ساعت 7:30 بيدارم كرد براي تبريك,
و مهسا,كه هنوز نميدانم تولد من رو جطور يادش بود!
و ليلا جان,كه ممنونش هستم.

easy

چرا از من گذشتی خیلی ساده؟
نه انگار عشقی بود,نه روزگاری....

why you left me alone easily?
seems there was no love,no memory..

Sunday, January 30, 2011

talent

I cant find a name for my weblog!
I havnt enough talent to do this!
Im thinking,but i got to no result, I've got used to this name:Unknown!
help me to find it a name,

Saturday, January 29, 2011

my new lover

معشوقه جدیدم را بسیار دوست دارم,
معشوقه جدیدم آهنگ in the late of night ,از tony braxton است.اگر روزی صد بار هم پشت سر هم تکرار شه,خسته نمیشم از صداش,بیشتر به اعتیاد شبیهه,حتی نمیتونم آهنگی همراهش گوش بدم,هی کنسل میکنم و خودش رو تنها انتخاب میکنم!
باید به لیست آهنگ هایی که بیش از 4 ساعت بدون وقفه بهشون گوش میدم اضافه اش کنم.

حالا من هی میام ماسک بزنم به صورتم که صاف تر شه پوستم,بعد میشینم وبلاگ میخونم تا ماسک خشک شه,گریه ام میگیره,هرچی سعی میکنم اشکهام رو زیر چشمم پاک کنم نمیتونم,گونه هام خیس میشه,ماسک مثل گچ میماسه روی پوستم!

Tuesday, January 25, 2011

kisses for faloo

من اصولا جنبه ندارم,
بدونم کسی دوستم نداره گریه ام میگیره,
بدونم کسی دوستم داره باز هم گریه ام میگیره!
خدا هم تکلیفش رو با من نمیدونه!
...

بعد من هی نگاه میکنم به پیامکت که دلت برام تنگ شده,هی فین فین میکنم,
بعد تصمیم میگیرم فردا بیام کتابخونه,بشینیم کلی حرف بزنیم با هم  :-)

به هیچ فکر کن

یک واژه بسیار زیبا وجود دارد:هیچ.
به هیچ فکر کن,نه به صدراعظم و نه به کاتولیک ها,بلکه تنها به دلقکی فکر کن که در وان حمام اشک میریزد و قطرات قهوه بر روی دمپایی هایش میچکد....

عقاید یک دلقک _هاینریش بل

Sunday, January 23, 2011

مجید دلبندم

تلویزوی رو روشن کردم,کانال 2 داشت مجید دلبندم رو نشون میداد,با خوشحالی نشستم کنار بخاری و مجید رو نگاه کردم,چقدر دلم تنگ شده بود براش! زیبا بروفه چقدر جوون بود! و حرکات ساده یوسف تیموری چقدر جذاب تر بود,و چقدر تفاوت داشت با اداهای مزحکی که توی فیلم های جدید برای احمق و بی عرضه نشون دادن در میاره!
مجید کوچولو اینقدر اشتباهی حرف زد تا همه سرش داد زدن,بعد ناراحت شد و گفت:
خب اگه بلد نیستم حرف بزنم,یه قلب مهربون که دارم! اگه مرضی (عوضی) حرف میزنم,پوستتون (دوستتون) که دارم!
بعد من همینجوری اشکهام سرازیر شد .....!

zosha

my dear Zosha came here last night,i realy missed her,and now,after 12hours,i miss her again.
i wish to see her sooooooooon :-*

Thursday, January 20, 2011

its late

تو اگه با من باشی,قلبت میمیره,گرمی فلب تورو دستهام میگیره,


چی میشد اگه تو رو زودتر میدیدم,حالا میبینم تو رو,ولی خیلی دیره....

Wednesday, January 12, 2011

reminder

این پست مخصوص هیچ کس نیست,مخاطب هم ندارد,فقط و فقط برای خودم است,مبادا یادم برود شیرین ترین و تلخ ترین دقایق یک سال از زندگیم را.

من:تنهایی و گریه - تو:ناراحتی از دست دادن - من:درد دل - تو:درد دل - من:درک تو - تو:درک من - دوستی - شب - ساعت 2 - سردرد تو - من و تو:دوست - ساعت 11 ظهر:پیامک تو - من:ساعت 2 ظهر - بعد از مدرسه - پیامک من - اولین بار صدای تو - اولین بار صدای من:از مدرسه که اومدم دیدم کلی گونی سبزی گوشه حیاطه مامانم و خاله هام بساط سبزی دارند - :آره میدونم مامان من هم ازین کارا میکرد - من و تو:دوست - دوستی من و تو - دوست - دوستی - همیشه - بهترین - بهترین دوست برای همیشه - عید - ناراحتی دوباره تو - گریه من از گناه - صدای تو - صدای من - دوستی - تحویل سال - تبریک من - خنده تو - :دارم قر میدم جلوی تی وی - خنده من - سیزده بدر - ناراحتی دوباره تو - من:درک نکردن عمق غصه تو - تو:جوک گولو - ساعت 12 شب - جوک های تو - قاه قاه خنده من - :چقدر بلند میخندی همه میشنوند! - من:افتادن از روی تخت -:آخ - فرو رفتن فنر جزوه زیست توی کمرم - باز هم خنده - تو:ما - من:ما؟ - فال حافظ من:دولت بیداد:قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام,تا ببینی که نگارت به چه آئین آمد - :نمیخوای یه فرصت به خودمون بدیم؟ - :مردم بس که پیامک تیریپ ج.افی برات فرستادم :دی - :میخواستم مطمئن بشم :دی - من و تو:ما - اومدن قلبت پیش قلبم - دوری,اما نزدیکی - با هم بودن اما بی هم بودن - سررسید بنفش من - سررسید تو که رنگش رو نمیدونستم - خرداد - سه شنبه:داریم میایم -چهارشنبه:با هم بودن - اولین نگاه تو - احسان حتی - رشد - :خانم ها مقدم ترند - :لیدیز فرست - پله های باریک - ردیف کتاب ها - نداشتن مترجم درد ها - :ردیف همه کتاب ها رو میدونی! - یازده دقیقه - لمس زخم گردنت - پله های باریک - عینک تو - راه رفتن پا به پای تو - :گردنت چرا اینقدر تیره است؟ - برداشتن عینک:نه روشنه! - تنه زدن - :میخوای لبه همین پیاده رو بشینیم؟ - :پاهامون رو هم آویزون کنیم - کافه کندو - تو که در رو به جلو فشار میدادی,بی توجه به نوشته روی در:لطفا به سمت راست بکشید - من که در رو باز کردم - صندلی که برام عقب کشیدی - بستنی شکلاتی - سؤالت در مورد لباس من - سررسیدت که دیدم کرم رنگه - :مال من مثل مال تو خوشگل نیست - قورباغه ها - دندان طلا - :این دستت رو بده به من,حالا با اون یکی ورق بزن - :قلبم الان توی دهنمه! - لابد وقتی ببوسمت قلبت میاد توی دهن من! - گذاشتن دستم روی قلبت - گذاشتن دستم روی نبض گردنت - لبهامون..... - :حالا دیگه میتونم به چشمهات نگاه کنم - :حالا من نمیتونم - بوسیدن گونه ام - بزار آبم رو بخورم - سر کشیدن آب توی لیوان - ساعت 12:45 - در آغوش کشیدنت - تاکسی - خونه - ذق ذق لبهام - حرکت انگشتهام روی لبم:من بوسیدمش! - میخوام یه اعترافی کنم - تو هی من رو هم مجبور به اعتراف میکنی! - :برای کسی که از ته قلبم دوستش دارم,برای کسی که یه روز قلبم رو میشکنه,دلم رو ازجا درمیارم و میاندازمش دور - :مام توی حمامه,یواشکی مسواک و صابونم رو برمیدارم,بابا توی راهرو,موهامو میریزم توی صورتم,رد میشم از کنارش,از پله میرم بالا,:پگاه!چرا گریه کردی؟با صدای بابام وسط راه پله میخکوب میشم,اینکه تا صداش نمیکردی متوجه حظورت نمیشد,توی این تاریکی چشهای منو از چتور دید؟آروم میگم:همینجوری,میرم بالا,میام کنار روشویی مسواک میزنم,اما توی آینه به حرکت دستم نگاه نمیکنم,به اشکهام نگاه میکنم که یکریز پایین میان.مسواک رو میزارم کنار,آخه نمیتونم هم گریه کنم هم مسواک بزنم,من که مثل تو چند هسته ای نیستم,هستم؟یه آب به دست و صورتم میزنم,میام توی اتاق,یاد وقتی میافتم که صورتت اینقدر بهم نزدیک بود که دوتایی میدیدمت,اشک...,میدوم روی روشویی,اوق میزنم,اولین بار که از شدت گریه حالت تهوع بهم دست میده.آب میخورم,میخوابم - کنکور - نتایج لعنتی - گریه من:ناامیدی از پیشت بودن - وبلاگم:با تو تمام میشود - مسافرت - قرار با هم بودنمون اونجور که میخواستیم - بابا - ما:من و تو - فلو - سیم کارت - من و تو:ما - کتابخونه - :اسمم رو صدا کن - شب,گریه,صدای تو,بی قراری من:بیا پیشم,:میام,حتما میام - سه شنبه:دارم میام - با هم بودن - :دستم رو نمیگیری؟ - :نمیبوسیم؟ - لبهامون.... - آکواریم ماهی - گوشواره من - پارک - تاب بازی - نیمکت - ام پی تری پلیر - تاکسی - زیرگذر - بوسه - آلاسکا - آب انار - رژلب - انگشتهام - دست تو - :تلخ بود - دستمال ها:دستخط هامون,عطرمون - پیامک لعنتی:بیا دم درب کارت دارم - دلهره - راست و ریس شدن - :دفعه بعد موهات رو باز بزار - تو:من و ما - من:!!!؟ - :نمیتونم دوریت رو تحمل کنم - :!!!!!؟ - 3روز سکوت - :من خیلی فکر کردم,میخوام تمومش کنیم - پس دادن قلبت - :تکلیف ب.ف.ف مون چی میشه؟ - :تو دیگه نیازی به من نداری - :یو آر رایت - پایان - من:اشک - تو:دوستهای جدید - خواستنت,نداشتنت - دلتنگیت,نداشتنت - تو:فقط برای من عذاب آور بود - من:بدون تو - تو:با دیگران - تو:خوشحال,درک نکردن عمق غصه من - من:تنهایی وگریه ----->برگشتم به همونی که یکسال پیش بودم.
حالا من موندم و سایه ام,که از تنهایی بق کرده,منم و نقطه پایان,که دنیامو قرق کرده.

Tuesday, January 04, 2011

اندر فضایل از بین بردن اعتماد به نفس

مامانم به صورتم نگاه میکنه,با خنده میگه:نگاش کن,شبیه نقل گردویی شده,صورتشو نگا!شبیه نقله,چشمهاش هم انگار گردوهاشه!

اندر فضایل از بین بردن اعتماد به نفس

خاله ام روی پام دست میکشه:چقدر سفیدند!
مامانم زود میگه:خب نه هیچی نمیخوره!رنگش اینجوری شده!
با خونسردی میگم:من که اینهمه ناهار خوردم!
خاله دوباره روی پام دست میکشه:رنگت طبیعی نست,رنگ جنازه است!

Monday, January 03, 2011

question

بیا با هم روراست باشیم رفیق,یه آدم بد اما خوشحال بودن بهتره,یا یه آدم خوب اما تنها؟
+....

Saturday, January 01, 2011

میدونی سیاست سطل آشغالی یعنی چی؟
یه نوع تمام کردن رابطه است.
اینجوریه که وقتی با کسی تمام میکنی,مثل یه تیکه آشغال پرتش می کنی توی سطل آشغال.تا دو هفته هنوز به فکرشی -اما در حد همون آشغال,نه بیشتر- بعد از دو هفته,همونجور که سطل آشغال اتاقت رو وقتی پر میشه خالی میکنی,قلبت هم اون آدم رو میاندازه بیرون,و دیگه بهش فکر نخواهی کرد.


این کاری بود که -احتمالا- تو با من کردی.
اما من هیچ وقت نتونستم همچین کاری با کسی که یه زمانی ادعا میکردم دوستش دارم انجام بدم.
نه,من مثل اون نبودم,که یه هفته ای عاشق کسی بشم و یه هفته ای هم فراموشش کنم.
من هیچوقت مثل اون نخواهم بود.

خالی...

من,
خالی از عاطفه و خشم,
خالی از خویشی و غربت,
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن.

عشق,آخرین همسفر من,
مثل تو منو رها کرد,
حالا دستهام مونده و تنهایی من.