Monday, November 28, 2011

anne sherly

آنه,

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشم هایت,در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود,

با من بگو از لحظه لحظه ی  زندگیت,از تنهایی معصومانه ی  دستهایت....

Friday, November 25, 2011

شلغم خوران

و اینگونه بود که ما اولین شلغم امسالمان را خوردیم،
بسی فاز داد....

little,but valuable

گاهی دل آدم با یک چیز ساده خوش میشود،


یک دوست ساده حتی،
که ساعت 3نصفه شب باشد،
که خسته باشد،
که فردایش ساعت 8 کلاس داشته باشد،
که بگوید من بخوابم،
که تو تنهاییت قلمبه شده باشد،
بگویی:نرو،
بماند،
تا نگویی برو،نرود....

که استاتوسش را به خاطر یک کسی عقشولانه کرده باشد،
یک شوخی ساده حتی:یه بی.اف هم نداریم استاتوس عقشولانه بزاره به خاطر ما،
که استاتوسش بشود:نفس منی تو :-*
همین چیزهاست دیگر،که باید لبخند بزنی بهشان،
و باید به سودابه و کی کاووس و سیاوش و هلو (!) و اندرونی بخندی!

Thursday, November 24, 2011

فال قهوه

یه آهنگی پیدا میکنم با اسم عجیب و غریب،توی یه پوشه ولو،
پلی میکنم،آهنگ فال قهوه شادمهر هست،
یه آه میکشم....
گوش میدم....
رنگ قهوه ای چشم هات،رنگ خواااااابه،
که تا شهر بینهایت منو برده.....
چقدر خوبه،
چه آرامشی داره،
آروم میشم.

Monday, November 21, 2011

desert rose

how injoy full is,to listen to desert rose for 2 hours without stop,
i love this music.


I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in pain (vain
I dream of love as time runs through my hand

I dream of fire
Those dreams are tied to a horse that will never tire
And in the flames
Her shadows play in the shape of a man's desire

This desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

And as she turns
This way she moves in the logic of all my dreams
This fire burns
I realize that nothing's as it seems

I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand
I dream of rain
I lift my gaze to empty skies above
I close my eyes
This rare perfume is the sweet intoxication of her love
I dream of rain
I dream of gardens in the desert sand
I wake in vain
I dream of love as time runs through my hand

Sweet desert rose
Each of her veils, a secret promise
This desert flower
No sweet perfume ever tortured me more than this

Sweet desert rose
This memory of Eden haunts us all
This desert flower
This rare perfume, is the sweet intoxication of the fall

Monday, November 14, 2011

miss docktor!

کمربندش زرده,فکر کنم 80 کیلو باشه!26 سالش هست.وسط تمرین کنار می ایسته و شکمش رو نگه میداره,کنارش می ایستم و می پرسم چی شده؟

اشک توی چشم هاش جمع شده:شکمم خیلی درد میکنه,فکر کنم آپاندیسم ترکیده!
مطمئنم از کمبود اکیسیژن ماهیچه اش دردناک شده:نه,چیزی نیست,کمبود اکسیژنه,فقط نفس عمیق بکش,
دستش رو می گیرم وباهاش تا گوشه باشگاه میرم:فقط اروم راه برو و نفس عمیق بکش,
کمی کنارش می ایستم,ترسیده,
بعد از چند نفس میگه:آره,بهتر شدم,
دوباره وارد نظام میشم و قاطی تمرین میشم,
بعد از تمرین,میرم توی رختکن و حالش رو میپرسم,
لبخند میزنه:دستت درد نکنه,خیلی بهتر شدم,
-خواهش میکنم,
+خیلی ترسیده بودم,فکر کردم آپاندیسم ترکیده,
-نه بابا,آپاندیس که الکی نمیترکه,
+دست درد نکنه....تو درس دکتری (!) خوندی؟
-نه هنوز,
+بچه ها اونروز میگفتن که دکتری,
-قبول شدم,اما هنوز کلاس هام شروع نشده,
+آها,اما خوب شدم,
-خب یه اطلاعات زیست شناسی دارم,
+مرسی,خیلی لطف کردی,
-خواهش میکنم

و ازون موقع,این خانوم هی با من سلام و احوالپرسی میکنه,و خودش و دوستهاش یه جور دیگه ای روی من حساب میکنند....

Friday, November 11, 2011

stranger

there's a stranger at the other side of the line,
i dont know you anymore.... 

Thursday, November 10, 2011

fandogh shekan

مثل جنینی که توی مایعی که دورش رو گرفته،توی رحم مادرش غوطه وره،من توی تنهایی و سیاهی اطرافم سرگردونم.

تنها دل خوشیم به فندق شکنم هست،که گاهی از توی تاریکی،با یه لبخند بیرون میاد...

فندق شکن من،رنگش نقره ایه انگار،و فندق های قهوه ایش رگه های طلایی دارند،آروم آروم فندق های جادویی اش رو توی دهنم میذاره،

فندق هاش طعم خنده میده،و طعم زندگی،و کلی مزه های دیگه که توی تنم میچرخن و میرقصن انگار...

از تماس انگشتش با لب هام،بدنم گرم میشه،و من دستهای سردم رو مشت میکنم و به خودم میچسبونم،تا هوس گرفتن دستهای گرمش محو شه....

وبعد،بلند میشه و آروم،توی تاریکی ناپدید میشه و بوی فندق هاش برای چند دقیقه توی هوا معلقه،

و دوباره من میمونم و دستهای سردم،در حسرت گرمی،و تنهایی و سیاهی....

Tuesday, November 08, 2011

shiraz

شیراز بودم,من آدم به این خوش اخلاقی ندیده ام,شیراز برای من به معنی شهری پر از آدم های مهربان است,با کلی انرژی مثبت,و البته رانندگی خیلی بد....

dont do it!

من دوست ندارم پدرم من رو ببوسه,زبری پوستش که گونه ام رو خراش می اندازه,اذیتم می کنه,ناخودآگاه فکم منقبض میشه و دندون هام رو فشار میدم روی هم,و آخرش بغض می کنم و گلوم می سوزه,و یه لبخند احمقانه می زنم تا بره.


من نه خاطره ی خوبی از زبری ته ریش دارم,نه از فشار لب روی گونه ام,نه از چیزی به اسم بوسه,این رو چطور بهش بفهمونم!!؟