Tuesday, September 28, 2010

now that you are gone

حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم,
دلتنگم که رفته اند
آن روزها...

Monday, September 27, 2010

calling up

بعد از یکی دو ماه با یکی از دوستهام تلفنی صحبت میکردم.دوستی که از دوم دبستان تا سوم راهنمایی با هم بودیم,و توی این 3-4 سال ارتباط تلفنیمون رو حفظ کرده بودیم و گاهی با هم یه قراره نیمساعته میذاشتیم.

بعد از 5 دقیقه,پدر بزرگوار اعلام کرد که: تلفن رو میخوام,زودتر.

به طوری که هر 30 ثانیه حرفش رو تکرار میکرد.

من هم خداحافظی کردم و گوشی رو تحویل دادم,درحالی که بی صبرانه منتظر آزاد شدن تلفن برای دوباره حرف زدن با دوستم بودم.

وقتی گوشی رو به آقای پدر دادم,با بی توجهی که با عجله ای که نشون میداد تناقض داشت,گفت:گوشی رو بزار سر جاش!

_مگه تلفن لازم نبود؟

_نه, میخواستم که تو قطع کنی, اینقدر با تلفن حرف نزنی!

از تعجب -وعصبانیت البته- مغزم ارور میداد.

نتیجه اخلاقی:اگر فرزند عزیزتان در حال مکالمه با تلفن است,ابتدا وقت را محاسبه کرده,اگر مدت مکالمه از 35 دقیقه افزایش یافت,برای پایان مکالمه اقدام کنید.

نه مثل پدر من که 5 دقیقه حرف زدن با یه دوست قدیمی رو به معنای واقعی کلمه به زهرمار تبدیل کرد.


سؤالی که برای من پیش آمده اینه که چرا آقایون اینقدر مقابل حرف زدن طولانی مدت خانوم ها جبهه میگیرن؟

شاید حسادت از نداشتن این توانایی!

Saturday, September 25, 2010

وضعیت جنس مؤنث در ایران عزیز!

دختری 13 ساله وتازه بالغ شده همراه دوستش به کلاس زبان میرفت.ساعت تقریبا 9 صبح بود.موتورسیکلتی با سرعت رد شد و باشدت دستش رو در باسن دختر فرو برد و با سرعت دور شد.دوستش پرسید:"چیکار کرد؟میخواست کلاسورت رو بدزده؟" دختر از عصبانیت دندون هاش رو روی هم میفشرد و غرور شکسته شده اش زیر پاهاش جیرینگ جیرینگ میکرد.آروم گفت:"دست زد به پشتم,بیشعور." و موضوع فراموش شد.



دختری 17 ساله,ساعت 7:30 صبح پیاده به طرف محل برگزاری آزمون که 15 دقیقه با خونشون فاصله داشت,میرفت.یک پژو از طرف مقابل رد شد,در حالی که به چهره دختر نگاه میکرد.اونطرف خیابون ایستاد,درحالی که ماشین روشن بود.دختر فکر کرد که مرد میخواد ازش آدرس بپرسه,و آماده شد تا جواب سؤال احتمالی مرد رو بده.مرد 36-38 ساله به نظر میرسید,با موهای ساده که به یک طرف کشیده شده بود و ریش و قیافه ای کاملا مثبت و با دین و ایمان.مرد از ماشین پیاده شد و کنار ماشین ایستاد.دختر وقتی آلت جنسی مرد رو دید,تازه متوجه موضوع شد!با اخم روش رو برگردوند و به راهش ادامه داد,بدون اینکه حتی سرعت قدم هاش رو تندتر کنه.از خونسردی خودش که جیغ نزده یا پا به فرار نگذاشته متعجب شد.صدای پر از تمسخر مرد رو شنید:"ها! میخوایش؟" دختر دستش رو توی جیب کیفش فرو کرده بود و تیغه چاقو ضامن دارش رو که برادرش بهش داده بود با انگشت شست لمس میکرد,و گوشش تیز بود که اگر صدای نزدیک شدن پاها رو شنید,آماده باشه.صدای بسته شدن در ماشین,و ماشین با سرعت گاز داد و دور شد. و موضوع فراموش شد.


دختری 18 ساله همراه خواهر بزرگترش از بازار برمیگشتند.ساعت تقریبا 9 شب بود.دو دختر کنار خیابون راه میرفتند و هردو ساکت بودند.خواهر کوچکتر بی حوصله بود و خواهر بزرگتر که اون رو خوب میشناخت,میدونست سکوت تنها چیزیه که خواهرش نیاز داره.دختر هم توی فکر خودش غرق بود.موتورسیکلتی با 2 سرنشین با سرعت از کنارش رد شد و ضربه محکمی به پشت سر دختر وارد شد, به طوری که نفسش بند آمد و چشمهاش چند لحظه همه جا رو سیاه دید.خواهر بزرگتر با تعجب و نفرت به موتورسیکلت نگاه کرد که سریع دور میشد و خواهرش رو توی بغلش گرفت,درحالی که هردو اشک روی گونه هاشون رو خیس کرده بود.دختر از فرط درد و شوکه شدن,خواهر از فرط شوکه شدن و نفرت.دختر از خواهرش خواست که به مادرشون چیزی نگه,و وقتی به خونه رسیدن اثری از اشکهاشون دیده نمیشد. و موضوع داشت فراموش میشد,نه اشتباه نکنید,موضوع فراموش نشد.از 18 ساعت بعد دختر تب کرد و سردرد شدید گرفت,به طوری که شونه ها و گردنش درد میکرد.با یه آمپول تقویتی ب12 سردرد دختر خوب شد,اما یک روز بعد دوباره درد پشت سر و گرفتگی گردن و شونه های دختر شروع شد....



      وهزاران حادثه دیگه ای که هر روز برای من و امثال من میوفته,و به هزاران مشکل روحی و جسمی منجر میشه.بعضی ازون ها به راحتی فراموش میشه,اما بعضی فراموش شدنی نیست.همه ما قربانی یک چیزیم:قدرت جسمی مرد,قدرتی که گاهی عقده جنسی بهش دامن میزنه,گاهی عقده روحی,و مردهایی که دم از برتری میزنن و زن رو موجودی پایین تر از خودشون میدونن,کافیه به رفتار هم جنس های خود دقت بیشتری داشته باشن تا متوجه اشتباه بزرگ خودشون باشن.

Friday, September 24, 2010

murderer

 مرد 2بال روی شونه هاش داشت,بالهایی کاغذی و سفید رنگ.و یک تبر دستش بود,تبری با دسته چوبی تیره کنده کاری شده.جلای دسته چوبی با برق تیغه تبر مقابله میکرد.ولی, حتی اون تبر تحسین برانگیز هم شکوهی به بال های کاغذی نمیداد.

***

دخترک 15 سال داشت,عاشق ویولن هایی بود که توی دکور مغازه چیده شده بودند,مغازه ای که یک روز در میون از کنارش رد میشد.سه بار هم رسما وارد شده بود,در مورد موسیقی پرسیده بود و ویولن و قیمت و همه چیز.حتی به این هم فکر کرده بود که اون یکی که تیره تر بود رو بیشتر از روشنتریه دوست داشت.کاملا تصمیمش رو گرفته بود.و رویاهاش ...,رویاهاش بوی پرتقال میداد,بوی پرتقالی که تازگی و آب و زندگی رو با خودش داشت.

***

مرد تبر به دست جلو میومد,دخترک اما نمیترسید,قیافه مرد آنقدر براش آشنا بود که دختر هم چند قدمی به جلو برداشت.مرد مصمم بود,تبرش رو بالا برد...

دخترک اینقدر ساده بود که حتی با دیدن تبر آماده هم شک نکرد.شاید فکر میکرد مرد میخواد مگس بالای سرش رو با تبر کیشت بده!


وقتی بوی پرتقال محو شد,دختر متوجه موضوع شد:اون تبر مگس بالای سرش رو کیشت نکرد,بلکه رویاهاش رو درید و از بین برد.
مرد قاتل رویا بود...

***

دختر حالا 18 ساده شده بود,چیزهای زیادی یاد گرفته بود,و چیزهای خیلی زیادتری بود که باید یاد میگرفت.ورویاهای زیادی درمورد آینده اش داشت,درمورد روابطش,آدم ها,لباس هاش حتی.رویاهاش این بار بوی گیلاس میداد,بویی ضعیف که چندان برای دیگران وسوسه انگیز نبود,اما خودش حتی طعم دلنشین گیلاس رو توی بوی ملایمش میچشید.



مرد این بار مصمم به نظر نمیرسید,عصبی بود و خسته.

دختر اما سخت منتظر بود و مقاومت میکرد,مرد اما بوی خوب رویاهاش رو برای افراد کور اطرافش تحریک کننده میدونست,و بلاخره رویاهاش رو اعدام کرد و همون بوی ضعیف گیلاس هم از بین رفت.

اما این بار یه چیزی تغییر کرده بود,آخه دختر طعم گیلاس رو هم چشیده بود....

dark gray

دخترک لباسها و پیراهنش هاش رو میپوشید,وتصور میکرد کدوم لباسهای زیرش با کدوم رنگ خوبه.


پسرک به بازار میرفت و به تیشرتهای خاکستری توجه زیادی داشت,چون میدونست دخترک رنگ خاکستری رو خیلی دوست داره.بلاخره هم یه تیشرت خاکستری تیره خرید.

دخترک با دیدن تیشرت جدیدی که پسر خریده بود خوشحال شد,وپیش خودش گفت:کاش یکم روشنتر بود.از خوشحالی میخندید و میخوند و دست میزد و میخندید و میخندید.

قرار بود با هم باشن و با هم بودنشون رو جشن بگیرن:

یه جشن کوچیک 2نفره,یه جشن کوچیک 2نفره با نوشابه و سالاد ماکارانی و سنبوسه و بوسه.

قرار بوcould i have this kiss forevere انریکو رو با هم گوش کنن,وتوی مستی موزیک لبهای همدیگه رو مزه مزه کنند.

قرار بود تمام نبودن ها رو,تمام نداشتن ها رو,با 8 ساعت بودن,با 8 ساعت داشتن هم پر کنند.

...

یه دفعه یه چیزی به اسم حقیقت محدودیت تالاپی خورد تو سر دخترک,تا چند ثانیه گیج بود و چشمهاش سیاهی میرفت.رو به راه که شد,فهمید تنها چیزی رو که داشته ازش گرفتن.دیگه صدایی نبود,رنگی نبود,طرحی نبود.

بدون صدای پسرک,تمام دنیا یک رنگ بود:خاکستری تیره,رنگ تیشرت پسرک.

و دخترک با خودش فکر میکرد:کاش یکم روشنتر بود,شاید در این صورت دنیا براش اینقدر تیره نبود.



Monday, September 20, 2010

pure words


Bekhatere inke age ta abad ham onja budim busemon tamum nemishod.
Bekhatere labHaye shirinet,zabunet ke az lab keshidan behesh lezat mibordam,va hesi ke on lahze dashtam,engar vazni nadashtam.
gardaneto ke gerefte budam,gardanamo ke gerefte budi behem ehsase amniat midad.

Sunday, September 12, 2010

voices

some things are realy important and also necesary to you,and you expect the others to feel the same.little by little you'll get that its a great mistake,they dont respect your important things,they cant understand you.
never mind,its you that have to understand them,becouse they have their own mind and opinions.
so behave as a great wise girl,and dont get sad,welldone.

Friday, September 10, 2010