Friday, September 24, 2010

dark gray

دخترک لباسها و پیراهنش هاش رو میپوشید,وتصور میکرد کدوم لباسهای زیرش با کدوم رنگ خوبه.


پسرک به بازار میرفت و به تیشرتهای خاکستری توجه زیادی داشت,چون میدونست دخترک رنگ خاکستری رو خیلی دوست داره.بلاخره هم یه تیشرت خاکستری تیره خرید.

دخترک با دیدن تیشرت جدیدی که پسر خریده بود خوشحال شد,وپیش خودش گفت:کاش یکم روشنتر بود.از خوشحالی میخندید و میخوند و دست میزد و میخندید و میخندید.

قرار بود با هم باشن و با هم بودنشون رو جشن بگیرن:

یه جشن کوچیک 2نفره,یه جشن کوچیک 2نفره با نوشابه و سالاد ماکارانی و سنبوسه و بوسه.

قرار بوcould i have this kiss forevere انریکو رو با هم گوش کنن,وتوی مستی موزیک لبهای همدیگه رو مزه مزه کنند.

قرار بود تمام نبودن ها رو,تمام نداشتن ها رو,با 8 ساعت بودن,با 8 ساعت داشتن هم پر کنند.

...

یه دفعه یه چیزی به اسم حقیقت محدودیت تالاپی خورد تو سر دخترک,تا چند ثانیه گیج بود و چشمهاش سیاهی میرفت.رو به راه که شد,فهمید تنها چیزی رو که داشته ازش گرفتن.دیگه صدایی نبود,رنگی نبود,طرحی نبود.

بدون صدای پسرک,تمام دنیا یک رنگ بود:خاکستری تیره,رنگ تیشرت پسرک.

و دخترک با خودش فکر میکرد:کاش یکم روشنتر بود,شاید در این صورت دنیا براش اینقدر تیره نبود.



1 comment:

N3tW0rk V!ru$ said...

This post was very nice.
thanks dawn-pk