مرد 2بال روی شونه هاش داشت,بالهایی کاغذی و سفید رنگ.و یک تبر دستش بود,تبری با دسته چوبی تیره کنده کاری شده.جلای دسته چوبی با برق تیغه تبر مقابله میکرد.ولی, حتی اون تبر تحسین برانگیز هم شکوهی به بال های کاغذی نمیداد.
***
دخترک 15 سال داشت,عاشق ویولن هایی بود که توی دکور مغازه چیده شده بودند,مغازه ای که یک روز در میون از کنارش رد میشد.سه بار هم رسما وارد شده بود,در مورد موسیقی پرسیده بود و ویولن و قیمت و همه چیز.حتی به این هم فکر کرده بود که اون یکی که تیره تر بود رو بیشتر از روشنتریه دوست داشت.کاملا تصمیمش رو گرفته بود.و رویاهاش ...,رویاهاش بوی پرتقال میداد,بوی پرتقالی که تازگی و آب و زندگی رو با خودش داشت.
***
مرد تبر به دست جلو میومد,دخترک اما نمیترسید,قیافه مرد آنقدر براش آشنا بود که دختر هم چند قدمی به جلو برداشت.مرد مصمم بود,تبرش رو بالا برد...
دخترک اینقدر ساده بود که حتی با دیدن تبر آماده هم شک نکرد.شاید فکر میکرد مرد میخواد مگس بالای سرش رو با تبر کیشت بده!
وقتی بوی پرتقال محو شد,دختر متوجه موضوع شد:اون تبر مگس بالای سرش رو کیشت نکرد,بلکه رویاهاش رو درید و از بین برد.
مرد قاتل رویا بود...
***
دختر حالا 18 ساده شده بود,چیزهای زیادی یاد گرفته بود,و چیزهای خیلی زیادتری بود که باید یاد میگرفت.ورویاهای زیادی درمورد آینده اش داشت,درمورد روابطش,آدم ها,لباس هاش حتی.رویاهاش این بار بوی گیلاس میداد,بویی ضعیف که چندان برای دیگران وسوسه انگیز نبود,اما خودش حتی طعم دلنشین گیلاس رو توی بوی ملایمش میچشید.
مرد این بار مصمم به نظر نمیرسید,عصبی بود و خسته.
دختر اما سخت منتظر بود و مقاومت میکرد,مرد اما بوی خوب رویاهاش رو برای افراد کور اطرافش تحریک کننده میدونست,و بلاخره رویاهاش رو اعدام کرد و همون بوی ضعیف گیلاس هم از بین رفت.
اما این بار یه چیزی تغییر کرده بود,آخه دختر طعم گیلاس رو هم چشیده بود....
***
دخترک 15 سال داشت,عاشق ویولن هایی بود که توی دکور مغازه چیده شده بودند,مغازه ای که یک روز در میون از کنارش رد میشد.سه بار هم رسما وارد شده بود,در مورد موسیقی پرسیده بود و ویولن و قیمت و همه چیز.حتی به این هم فکر کرده بود که اون یکی که تیره تر بود رو بیشتر از روشنتریه دوست داشت.کاملا تصمیمش رو گرفته بود.و رویاهاش ...,رویاهاش بوی پرتقال میداد,بوی پرتقالی که تازگی و آب و زندگی رو با خودش داشت.
***
مرد تبر به دست جلو میومد,دخترک اما نمیترسید,قیافه مرد آنقدر براش آشنا بود که دختر هم چند قدمی به جلو برداشت.مرد مصمم بود,تبرش رو بالا برد...
دخترک اینقدر ساده بود که حتی با دیدن تبر آماده هم شک نکرد.شاید فکر میکرد مرد میخواد مگس بالای سرش رو با تبر کیشت بده!
وقتی بوی پرتقال محو شد,دختر متوجه موضوع شد:اون تبر مگس بالای سرش رو کیشت نکرد,بلکه رویاهاش رو درید و از بین برد.
مرد قاتل رویا بود...
***
دختر حالا 18 ساده شده بود,چیزهای زیادی یاد گرفته بود,و چیزهای خیلی زیادتری بود که باید یاد میگرفت.ورویاهای زیادی درمورد آینده اش داشت,درمورد روابطش,آدم ها,لباس هاش حتی.رویاهاش این بار بوی گیلاس میداد,بویی ضعیف که چندان برای دیگران وسوسه انگیز نبود,اما خودش حتی طعم دلنشین گیلاس رو توی بوی ملایمش میچشید.
مرد این بار مصمم به نظر نمیرسید,عصبی بود و خسته.
دختر اما سخت منتظر بود و مقاومت میکرد,مرد اما بوی خوب رویاهاش رو برای افراد کور اطرافش تحریک کننده میدونست,و بلاخره رویاهاش رو اعدام کرد و همون بوی ضعیف گیلاس هم از بین رفت.
اما این بار یه چیزی تغییر کرده بود,آخه دختر طعم گیلاس رو هم چشیده بود....
1 comment:
متن این پست شاعرانه و زیبا بو د .مرسی
Post a Comment