Thursday, August 25, 2011

زندگی را میچرخانیم

نشسته ام دوباره تمام کتاب های هری پاتر را از اول میخوانم,
کتاب سنگ جادو سال 1380 منتشر شده است!
10 سال با این داستان ها زندگی کره ام!تا ماه پیش که آخرین فیلمش را هم دیدم,و هری پاتری که همیشه منتظر بیرون آمدن کتاب یا فیلم جدیدش بودیم,دیگر تمام.
و من از ساعت 6صبح تا 11,هری خواندم و نمیتوانستم کتاب را زمین بگذارم,حتی تکراری بودن داستان ذره ای از جذابیتش کم نکرد.
به همه کتاب های جدیدی نگاه میکنم که خریده ام,اما هنوز نخوانده مانده اند:بار هستی میلان کوندرا,همیشه شوهر داستایوسکی,داستان زنان چخوف,دانشگاه های من ماکسیم گورکی,کوری ژوزه ساراماگو,سمفونی مردگان عباس معروفی,خوشه های خشم اشتاین بک ,سووشون سیمین,پیرمرد و دریای همینگوی و ....,وای!چقدر کتاب نخوانده دارم! اما هری را ترجیح میدهم,حتی اگر چشم هایم قرمز شوند از بیخوابی.
چقدر آرامش بخش است...

Wednesday, August 24, 2011

to me

Playground school bell rings again,
Rain clouds come to play, again
Has no one told you she's not breathing?
Hello, I'm your mind giving you someone to talk to,
Hello...

If I smile and don't believe,
Soon I know I'll wake from this dream,
Don't try to fix me, I'm not broken,
Hello, I'm the lie, living for you so you can hide,
Don´t cry...

Suddenly I know I'm not sleeping,
Hello, I'm still here,
All that's left of yesterday...



heloo.
by:Evanescence

Sunday, August 21, 2011

missing

Isn't somthing missing?

ps:im going to be addicted to "missing" song by evanescence.
pss:it realy worths listening.

Thursday, August 18, 2011

where am i?

کتاب خوندن چقدر سخت شده برام<چشمهام به برگه ی سفید و کلمات مشکی که پشت سر هم ردیف شدن<و انگشت هام به برگ زدن و لمس تیزی زیر برگه عادت ندارند.
نمیدونم مشکل از منه<یا داستان زندگانی من چخوف وقعا خسته کننده ست!
شاید عادت کردم به زل زدن به مانیتور و فیلم دیدن!
ناراحت میشم ازینکه اینقدر از کتاب هام دور شدم<کتابهایی که زمانی تنها دلخوشی ام بودند و هنوز هم تنها پناهگاه لحظه های بی حوصلگی و بداخلاقیم هستند.
یاد مقاله ای افتاد که پارسال در مورد کتاب خونده بودم<یه جاش نوشته بود:کسی که کتاب میخونه احساس تنهایی نمیکنه!
درست میگه<من از وقتی کتاب میخوندم هیچوقت احساس تنهایی نمیکردم<
اما این 2سالی که کتاب های نچسب درسی رو جایگزین کردم<به اندازه تمام سال ها تنهایی کشیدم<تنهایی که نه تنها نشد با کسی قسمتش کنم<که هر روز هم عمیق تر و گسترده تر شد.
کتاب چخوف رو کنار میزارم,همینجور که از پله پایین میام به این فکر میکنم که شاید پست نوشتن کمکم کنه<چشمم میافته به حاجی آقای هدایت,اینقدر خوشحال میشم که بال های روی شونه هام آماده پرواز میشن<شروع میکنم به خوندنش<عطش خوندن رو دوباره حس میکنم<
لبخند میزنم و با یه نفس عمیق میکشم<شروع میکنم.

Sunday, August 14, 2011

Thursday, August 11, 2011

twins

پگ پگ رو میبینم
چشم هام گرد میشه از تعجب,
نه,پگ پگ نیست,
رنگ راه های لباس و کلاهش فرق میکنه,
دست داره,و دستکش های سفید!
میپرسم این از کجاتون؟
میگه یکی از دوستهامون رفته بود مالزی,برای کیا آوردش,این و اون بالایی و اون طرفیه رو.
میگم:من یکی ازین ها داشتم,چون شبیه خودم بود دوستم بهم دادش,اسمش پگ پگه
میگه:اگر دوست داری ببرش,
میگم :نه,
حریصانه به موهایی طلایی و لبخند روی لب های سرخش نگاه میکنم
با خودم میگم:من خودم یه پگ پگ دارم,که با دنیا عوضش نمیکنم,
اما ته ته دلم میخوام تعارفش رو قبول کنم,
کاش حداقل جای از دور نگاه کردن,کمی توی دستم گرفته بودش,شاید دلتنگیم آروم میشد!
کی شه دوباره بریم اونجا!

Wednesday, August 10, 2011

سرم را روی شانه اش میگذارم,انگار جمجمه ام جفت میشود با قوس ملایم شانه اش,حیرت میکنم ازین هماهنگی انکار ناپذیر, و آرامش عجیب تکیه دادن به شانه ای.
یاد می آید زمانی را که از هماهنگی لذت بخش حرکت لب ها روی هم,تعجب کرده بودم,

واقعا حیرت انگیز است خلقت انسان.