Thursday, August 18, 2011

where am i?

کتاب خوندن چقدر سخت شده برام<چشمهام به برگه ی سفید و کلمات مشکی که پشت سر هم ردیف شدن<و انگشت هام به برگ زدن و لمس تیزی زیر برگه عادت ندارند.
نمیدونم مشکل از منه<یا داستان زندگانی من چخوف وقعا خسته کننده ست!
شاید عادت کردم به زل زدن به مانیتور و فیلم دیدن!
ناراحت میشم ازینکه اینقدر از کتاب هام دور شدم<کتابهایی که زمانی تنها دلخوشی ام بودند و هنوز هم تنها پناهگاه لحظه های بی حوصلگی و بداخلاقیم هستند.
یاد مقاله ای افتاد که پارسال در مورد کتاب خونده بودم<یه جاش نوشته بود:کسی که کتاب میخونه احساس تنهایی نمیکنه!
درست میگه<من از وقتی کتاب میخوندم هیچوقت احساس تنهایی نمیکردم<
اما این 2سالی که کتاب های نچسب درسی رو جایگزین کردم<به اندازه تمام سال ها تنهایی کشیدم<تنهایی که نه تنها نشد با کسی قسمتش کنم<که هر روز هم عمیق تر و گسترده تر شد.
کتاب چخوف رو کنار میزارم,همینجور که از پله پایین میام به این فکر میکنم که شاید پست نوشتن کمکم کنه<چشمم میافته به حاجی آقای هدایت,اینقدر خوشحال میشم که بال های روی شونه هام آماده پرواز میشن<شروع میکنم به خوندنش<عطش خوندن رو دوباره حس میکنم<
لبخند میزنم و با یه نفس عمیق میکشم<شروع میکنم.

No comments: