Friday, December 31, 2010

rain

the rain drops are falling down,rapidly,and im enjoying their sound on the window.
yess,its winter,my season.

memories

یاد کبودی لبهام افتادم.....

Sunday, December 26, 2010

your self

خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم ....

Sunday, December 19, 2010

the game

قبول نیست!
این بار تو چشم بگذار,من فراموشت میکنم,
فقط تا 100 بشمار,
آهسته آهسته!
راستی؟من بازی را خوب نمیدانم,
خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را؟
تو را فراموش کنم یا خاطره را؟
این بازی کی تمام میشود؟

kind,good

یه آدم هایی هستن که مهربونند,که براشون مهمی,که دوست دارن بخندی,تازه وقتی میخندی بهت آفرین هم میگن.
گاهی اینقدر مهربون میشن که تو حتی بهشون شک میکنی!
ازون آدم ها که آرشیو 2009و10 الیزه رو بعد از زیپ کردن,میل میکنن برات,بعد هم فیلترشکن میل میکنند!
خیلی خوبند.

این آدم ها رو خیلی دوستشون دارم.

falonaz

یه دوستهایی هستن,که وقتی میبینند دارم خرد میشم,وقتی میبینند صورتم داره از گریه قرمز میشه,عصبانی میشن!بعد هی تند تند میگن:ارزش تو بیشتره,حق نداری گریه کنی,تو از تمام دوستهایی که دور و برم بودند بهتری,قسم هم میخورند و حرفشون رو تکرار میکنند.

بعد من هی از حرفهاش بیشتر گریه ام میاد, فقط میتونم بگم:سخته.
بعد همون دوسته ساعت 12 میدنایت بهت پیامک میده:دوستت دارم.... دیگه گریه نکن!
اما من هیچ وقت بهش نمیگم با خوندن پیامکش گریه ام گرفته!

فلو,خیلی دوستت دارم.به خاطر همهء دوستی هات ممنون.

Friday, December 17, 2010

قدیم

-رفتم کمی انرژی گرمایی گرفتم.
+چقدر سرمایی هستی!
=رفته بود روی بخاری نشسته بود.
+میدونی وقتی ما بچه بودیم,خیلی خوب بود کجا مینشستیم که گرممون بشه؟
-کرسی؟
+نه,اینجا کرسی نداشتیم.
- ...
+روی تنور!بعد از ظهرها که دیگه زغال ها خاکستر میشدن,هنوز تنور گرم بود,میشستیم روی گل گرم تنور,پاهامون رو که آویزون بود میذاشتیم توی تنور,گرماش واقعا دلچسب بود.

reason:my tears

اشکم رو با دستمال مچاله توی دستم پاک میکنم,
پیامک خدافظ رو برات میفرستم,
صدای دینگ دینگ دلیور توی صدای هق هقم خفه میشه ....

Tuesday, December 14, 2010

forgiving

Darling, I forgive you... After all
anything is better than to be alone,
and in the end I guess I had to fall,
always find my place among the ashes.

Saturday, December 04, 2010

Happy Birthday


Lonely Worker,

Happry Birthday.




do you worth?

تولدته,با خودم کنار میام که ناراحتی هام رو بزارم کنار,شکست ها رو,شکستن ها رو.....
کارتی رو که قراره برات میل کنم آماده میکنم.
میام کانکت شم که ارور میده:there was no dial tone!
سیم رو چک میکنم,مشکلی نداره.تلفن رو به خط وصل میکنم:ایراد از خطه,احتمالا قطع شده!
با اعصاب خورد فحش میدم و توی خونه راه میافتم.پریز اون یکی خط اون سر اتاقه: خدایا! درست همین امشب این خط باید قطع میشد!
: بابا! بیا کمک کن کامپیوتر رو جابه جا کنم.
-: چی بابا؟
:هیچی,خودم انجامش میدم.
سیم ها رو از کیس جدا میکنم,کیس رو میارم روی زمین کنار دیوار میگذارم.مانیتور و کیبورد و ماوس و حتی اسپیکر ها رو میارم روی زمین میذارم و وصلشون میکنم.
از کارم احساس پیروزی و شادی میکنم.
با خودم فکر میکنم:
_چرا داری اینقدر به خودت زحمت میدی؟ برای چی؟ برای کی؟
+خوب یک دوست همیشه برای من با ارزشه!
_ولی تو برای اون بی ارزشی,این ارزشی که ازش دم میزنی هیچکس برای تو قایل نیست!
+خب یاد میگیره,من با این کارم بهش میفهمونم که با ارزش بودن یعنی چی!
_هه هه.فکر نمیکنی تا الان باید یاد میگرفت؟
+....
_ارزشش رو داره؟
+نمیدونم!
_داره؟
+خفه شو!
_داره؟
کامپیوتر رو روشن میکنم,صداها محو میشه.
حالا روی زمین نشستم و دارم این پست رو مینویسم,که نشون بدم دوستی یعنی برای هم با ارزش بودن.
نمیدونم یاد میگیری یا نه,امیوارم.....

Friday, December 03, 2010

بی تو....

دوری میتواند بوی تو را با خود ببرد,اما بودنت را نه!
دوری میتواند صدایت را با خود ببرد,اما
تکرار نام تو را در حفره های مغزم, هرگز!
من میتوانم بی تو زندگی کنم,
اما
نقاشی های بسیاری میمیرد
شعر های بسیاری سروده نمیشود
و من
هر شب
پاهایم را به دیوار میکوبم
تا دردشان کمتر شود
...

من میتوانم بی بوی تو
بی شنیدن صدایت
بی دستهایت زندگی کنم
اما...
من میتوانم اما
دشوار است
دشوار!

my little pearl

tonight i saw my zosha again,
i wont be able to see her till 3 months later!
she was so sweet and cute tonight,her beautiful black eyes and brown hair are in my mind.
i miss you,
i miss you,
i miss you my dear zosha.
love you.

drown

With my head in my hands
I sit and cry

Thursday, December 02, 2010

tisue

یه چیی هست به اسم: دستمال کاغذی.
آدم اشکهاش رو با آستین لباس پاک نمیکنه,با دستمال پاک میکنه.
یاد گرفتی؟
آفرین.

Wednesday, December 01, 2010

why?

به زور 2 کلمه باهام حرف میزنی,با همون 2 کلمه آنچنان عذابم میدی که از حرف زدنم پشیمون میشم!
اولا اینقدر بی رحم نبودی!
چرا عذابم میدی؟
چرا؟
چرا؟

my little pear

tonight i saw my dear zosha after around 2mounths.
her hair has grown,and she is a bit taller than before,and thiner also!
i love you zosha.

Monday, November 29, 2010

i need...

I need your arms to hold me now
The nights are so unkind

Saturday, November 27, 2010

من و دیوار

دستم رو روی دیوار سیاه رنگ میکشم,سرد و زبر,میخ فلزی رو بین انگشتهام فشار میدم,دستم میلرزه,میخ رو محکم روی دیوار میکشم,دیوار خراش بزرگی برمیداره و گچش روی زمین میریزه.به سفیدی خراش نگاه میکنم میان سیاهی دیوار,لبخند میزنم.
دیوار گرم میشه,به خراش نگاه میکنم,خون قرمز دیوار آروم بیرون میاد و پخش میشه,احساس ضربان دیوار...;با انگشتم خون رو لمس میکنم,آآخخخ: داغ بود,خیلی داغ,به انگشتم نگاه میکنم و سرخی سوختگی,دیوار لبخند میزنه.

انگشتم تاول زده,تاول رو با ناخن پاره میکنم,مایعش بیرون میاد.انگشتم رو روی زخم خونی دیوار میمالم,زخم خوب میشه,تاول من هم.من و دیوار به هم لبخند میزنیم,آشتی میکنیم.

Friday, November 26, 2010

Do you remember?

جییررررر
جیییررررر
صدای جیر جیر تاب,روی تاب نشسته ام,بند کوله پوشتی از دستم آویزون,وسعی میکنم تاب رو با حرکت بدنم تندتر کنم.
به تیر آهن های آبی نگاه میکنم,به توده کم پشت مورد و یاد حرفت میافتم,آروم میخندم.
سرم رو کمی میچرخونم,نیمکت فلزی,صورتت...
از تاب پایین میپرم,
موقع راه رفتن برگ های خشک رو با کفشم پخش میکنم: چیکار میکنی؟
یادمه,
یادته؟

Saturday, November 20, 2010

network v!rus

گفت: از دوست چه دیدی که چنین مسروری؟
گفتم: از دوست همین بس که ز ما یاد کند.

ممنون,همیشه به من لطف داری.

Monday, November 08, 2010

the vampire

خون آشام جوان وسایلش رو توی کوله پشتی اش گذاشت,مانتو پوشید,آروم در رو باز کرد و از خونه بیرن رفت.هوای خوبی بود.به کتابخونه که رسید,شونه هاش کمی درد گرفته بود از سنگینی کوله پشتی.یه جای خالی پیدا کرد و نشست.کتاب هاش روجلوش گذاشت و مشغول خوندن شد.بطری خون روی میز جلوی دستش بود,کمی اسانس صورتی توش ریخته بود تا رنگ قرمزش کمتر به چشم بیاد,و بیسکویت میخورد.دوست داشت متونست مثل وقت هایی که تنهاست لبه بیسکویت رو توی خون تر میکرد,و بعد آهسته خون و بیسکویت رو زیر زبونش مخلوط میکرد!
چند ساعت که گذشت,بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی رفت,وارد دستشویی که شد,دماغش از بوی مشمئز کننده ای چین خورد:خون مونده!
یاد گوشت مونده ای افتاد که مگس دورش جمع شده باشه!!!! زیر لب چند تا بد و بیراه به مسئول بهداشت گفت.
موقع برگشتن به سالن یادش رفت موهاش رو درست بپوشونه و با نگاه خیره و سرزنش گر مسئول مواجه شد,دختر جوانی با چشمهایی ریز و عینک.توی ذهنش خون توی رگهاش رو دنبال کرد,گونه های سرخی داشت...,به سختی فکرش رو از خوردن خون منحرف کرد,با خودش فکر کرد:با این نفرتی که من ازین دختر دارم,احتمالا خونش برای من مزهء زهر مار میده!از فکر خودش زیر لبی لبخند زد:شاید بهتر باشه ازش متنفر نباشم,آخه اینجوری خونش خوشمزه تر به نظر میاد!
با خنده سرجاش برگشت,سرش رو توی کتاب هاش فرو کرد و مشغول خوندن شد....

Saturday, November 06, 2010

Happy Birthday

my dear zosha,happy birthday.
now you are 1years old,i cant even kiss you for your birthday,its hard to stand days to see you again.
wish you be always happy and healthy.
i love you.

Friday, November 05, 2010

illegal

Who would have thought
That you could hurt me
The way you've done it?
So deliberate, so determined

And since you have been gone
I bite my nails for days and hours
And question my own questions on and on

So tell me now, tell me now
Why you're so far away
When I'm still so close

You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
You said you would love me until you die
And as far as I know you're still alive, baby
You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
I'm starting to believe it should be illegal to deceive a woman's heart

I tried so hard to be attentive
To all you wanted
Always supportive, always patient
What did I do wrong?
I'm wondering for days and hours
It's clear, it isn't here where you belong

Anyhow, anyhow
I wish you both all the best
I hope you get along

But you don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
You said you would love me until you die
And as far as I know you're still alive, baby
You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
I'm starting to believe it should be illegal to deceive a woman's heart.


 
Illegal by Shakira

Wednesday, November 03, 2010

i cant believe

i cant believe what you said to me,last night when we were alone ,you threw your hands up,baby you gave up!you gave up!
گاهی از تمام زمین و اسمون و ما فیها و ما بینهما,تو میمونی و یه بالش خیس که هق هق هت رو ساکت میکنه...

Monday, November 01, 2010

nothing


you've never write about,you will never write even.
i know you wont....

you.....

i love the temperature and the smell of your body,the taste of your lips and the size of your noise,

Tuesday, October 26, 2010

a white wall with 2 brown eyes

some times .not some times,most of times...
ive learn to be just like a wall,and try to stop my heart from beating,its a little hard,you know,like a little lonely booby flying above an ocean,its hard,harder than what you think.

Tuesday, September 28, 2010

now that you are gone

حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم,
دلتنگم که رفته اند
آن روزها...

Monday, September 27, 2010

calling up

بعد از یکی دو ماه با یکی از دوستهام تلفنی صحبت میکردم.دوستی که از دوم دبستان تا سوم راهنمایی با هم بودیم,و توی این 3-4 سال ارتباط تلفنیمون رو حفظ کرده بودیم و گاهی با هم یه قراره نیمساعته میذاشتیم.

بعد از 5 دقیقه,پدر بزرگوار اعلام کرد که: تلفن رو میخوام,زودتر.

به طوری که هر 30 ثانیه حرفش رو تکرار میکرد.

من هم خداحافظی کردم و گوشی رو تحویل دادم,درحالی که بی صبرانه منتظر آزاد شدن تلفن برای دوباره حرف زدن با دوستم بودم.

وقتی گوشی رو به آقای پدر دادم,با بی توجهی که با عجله ای که نشون میداد تناقض داشت,گفت:گوشی رو بزار سر جاش!

_مگه تلفن لازم نبود؟

_نه, میخواستم که تو قطع کنی, اینقدر با تلفن حرف نزنی!

از تعجب -وعصبانیت البته- مغزم ارور میداد.

نتیجه اخلاقی:اگر فرزند عزیزتان در حال مکالمه با تلفن است,ابتدا وقت را محاسبه کرده,اگر مدت مکالمه از 35 دقیقه افزایش یافت,برای پایان مکالمه اقدام کنید.

نه مثل پدر من که 5 دقیقه حرف زدن با یه دوست قدیمی رو به معنای واقعی کلمه به زهرمار تبدیل کرد.


سؤالی که برای من پیش آمده اینه که چرا آقایون اینقدر مقابل حرف زدن طولانی مدت خانوم ها جبهه میگیرن؟

شاید حسادت از نداشتن این توانایی!

Saturday, September 25, 2010

وضعیت جنس مؤنث در ایران عزیز!

دختری 13 ساله وتازه بالغ شده همراه دوستش به کلاس زبان میرفت.ساعت تقریبا 9 صبح بود.موتورسیکلتی با سرعت رد شد و باشدت دستش رو در باسن دختر فرو برد و با سرعت دور شد.دوستش پرسید:"چیکار کرد؟میخواست کلاسورت رو بدزده؟" دختر از عصبانیت دندون هاش رو روی هم میفشرد و غرور شکسته شده اش زیر پاهاش جیرینگ جیرینگ میکرد.آروم گفت:"دست زد به پشتم,بیشعور." و موضوع فراموش شد.



دختری 17 ساله,ساعت 7:30 صبح پیاده به طرف محل برگزاری آزمون که 15 دقیقه با خونشون فاصله داشت,میرفت.یک پژو از طرف مقابل رد شد,در حالی که به چهره دختر نگاه میکرد.اونطرف خیابون ایستاد,درحالی که ماشین روشن بود.دختر فکر کرد که مرد میخواد ازش آدرس بپرسه,و آماده شد تا جواب سؤال احتمالی مرد رو بده.مرد 36-38 ساله به نظر میرسید,با موهای ساده که به یک طرف کشیده شده بود و ریش و قیافه ای کاملا مثبت و با دین و ایمان.مرد از ماشین پیاده شد و کنار ماشین ایستاد.دختر وقتی آلت جنسی مرد رو دید,تازه متوجه موضوع شد!با اخم روش رو برگردوند و به راهش ادامه داد,بدون اینکه حتی سرعت قدم هاش رو تندتر کنه.از خونسردی خودش که جیغ نزده یا پا به فرار نگذاشته متعجب شد.صدای پر از تمسخر مرد رو شنید:"ها! میخوایش؟" دختر دستش رو توی جیب کیفش فرو کرده بود و تیغه چاقو ضامن دارش رو که برادرش بهش داده بود با انگشت شست لمس میکرد,و گوشش تیز بود که اگر صدای نزدیک شدن پاها رو شنید,آماده باشه.صدای بسته شدن در ماشین,و ماشین با سرعت گاز داد و دور شد. و موضوع فراموش شد.


دختری 18 ساله همراه خواهر بزرگترش از بازار برمیگشتند.ساعت تقریبا 9 شب بود.دو دختر کنار خیابون راه میرفتند و هردو ساکت بودند.خواهر کوچکتر بی حوصله بود و خواهر بزرگتر که اون رو خوب میشناخت,میدونست سکوت تنها چیزیه که خواهرش نیاز داره.دختر هم توی فکر خودش غرق بود.موتورسیکلتی با 2 سرنشین با سرعت از کنارش رد شد و ضربه محکمی به پشت سر دختر وارد شد, به طوری که نفسش بند آمد و چشمهاش چند لحظه همه جا رو سیاه دید.خواهر بزرگتر با تعجب و نفرت به موتورسیکلت نگاه کرد که سریع دور میشد و خواهرش رو توی بغلش گرفت,درحالی که هردو اشک روی گونه هاشون رو خیس کرده بود.دختر از فرط درد و شوکه شدن,خواهر از فرط شوکه شدن و نفرت.دختر از خواهرش خواست که به مادرشون چیزی نگه,و وقتی به خونه رسیدن اثری از اشکهاشون دیده نمیشد. و موضوع داشت فراموش میشد,نه اشتباه نکنید,موضوع فراموش نشد.از 18 ساعت بعد دختر تب کرد و سردرد شدید گرفت,به طوری که شونه ها و گردنش درد میکرد.با یه آمپول تقویتی ب12 سردرد دختر خوب شد,اما یک روز بعد دوباره درد پشت سر و گرفتگی گردن و شونه های دختر شروع شد....



      وهزاران حادثه دیگه ای که هر روز برای من و امثال من میوفته,و به هزاران مشکل روحی و جسمی منجر میشه.بعضی ازون ها به راحتی فراموش میشه,اما بعضی فراموش شدنی نیست.همه ما قربانی یک چیزیم:قدرت جسمی مرد,قدرتی که گاهی عقده جنسی بهش دامن میزنه,گاهی عقده روحی,و مردهایی که دم از برتری میزنن و زن رو موجودی پایین تر از خودشون میدونن,کافیه به رفتار هم جنس های خود دقت بیشتری داشته باشن تا متوجه اشتباه بزرگ خودشون باشن.

Friday, September 24, 2010

murderer

 مرد 2بال روی شونه هاش داشت,بالهایی کاغذی و سفید رنگ.و یک تبر دستش بود,تبری با دسته چوبی تیره کنده کاری شده.جلای دسته چوبی با برق تیغه تبر مقابله میکرد.ولی, حتی اون تبر تحسین برانگیز هم شکوهی به بال های کاغذی نمیداد.

***

دخترک 15 سال داشت,عاشق ویولن هایی بود که توی دکور مغازه چیده شده بودند,مغازه ای که یک روز در میون از کنارش رد میشد.سه بار هم رسما وارد شده بود,در مورد موسیقی پرسیده بود و ویولن و قیمت و همه چیز.حتی به این هم فکر کرده بود که اون یکی که تیره تر بود رو بیشتر از روشنتریه دوست داشت.کاملا تصمیمش رو گرفته بود.و رویاهاش ...,رویاهاش بوی پرتقال میداد,بوی پرتقالی که تازگی و آب و زندگی رو با خودش داشت.

***

مرد تبر به دست جلو میومد,دخترک اما نمیترسید,قیافه مرد آنقدر براش آشنا بود که دختر هم چند قدمی به جلو برداشت.مرد مصمم بود,تبرش رو بالا برد...

دخترک اینقدر ساده بود که حتی با دیدن تبر آماده هم شک نکرد.شاید فکر میکرد مرد میخواد مگس بالای سرش رو با تبر کیشت بده!


وقتی بوی پرتقال محو شد,دختر متوجه موضوع شد:اون تبر مگس بالای سرش رو کیشت نکرد,بلکه رویاهاش رو درید و از بین برد.
مرد قاتل رویا بود...

***

دختر حالا 18 ساده شده بود,چیزهای زیادی یاد گرفته بود,و چیزهای خیلی زیادتری بود که باید یاد میگرفت.ورویاهای زیادی درمورد آینده اش داشت,درمورد روابطش,آدم ها,لباس هاش حتی.رویاهاش این بار بوی گیلاس میداد,بویی ضعیف که چندان برای دیگران وسوسه انگیز نبود,اما خودش حتی طعم دلنشین گیلاس رو توی بوی ملایمش میچشید.



مرد این بار مصمم به نظر نمیرسید,عصبی بود و خسته.

دختر اما سخت منتظر بود و مقاومت میکرد,مرد اما بوی خوب رویاهاش رو برای افراد کور اطرافش تحریک کننده میدونست,و بلاخره رویاهاش رو اعدام کرد و همون بوی ضعیف گیلاس هم از بین رفت.

اما این بار یه چیزی تغییر کرده بود,آخه دختر طعم گیلاس رو هم چشیده بود....

dark gray

دخترک لباسها و پیراهنش هاش رو میپوشید,وتصور میکرد کدوم لباسهای زیرش با کدوم رنگ خوبه.


پسرک به بازار میرفت و به تیشرتهای خاکستری توجه زیادی داشت,چون میدونست دخترک رنگ خاکستری رو خیلی دوست داره.بلاخره هم یه تیشرت خاکستری تیره خرید.

دخترک با دیدن تیشرت جدیدی که پسر خریده بود خوشحال شد,وپیش خودش گفت:کاش یکم روشنتر بود.از خوشحالی میخندید و میخوند و دست میزد و میخندید و میخندید.

قرار بود با هم باشن و با هم بودنشون رو جشن بگیرن:

یه جشن کوچیک 2نفره,یه جشن کوچیک 2نفره با نوشابه و سالاد ماکارانی و سنبوسه و بوسه.

قرار بوcould i have this kiss forevere انریکو رو با هم گوش کنن,وتوی مستی موزیک لبهای همدیگه رو مزه مزه کنند.

قرار بود تمام نبودن ها رو,تمام نداشتن ها رو,با 8 ساعت بودن,با 8 ساعت داشتن هم پر کنند.

...

یه دفعه یه چیزی به اسم حقیقت محدودیت تالاپی خورد تو سر دخترک,تا چند ثانیه گیج بود و چشمهاش سیاهی میرفت.رو به راه که شد,فهمید تنها چیزی رو که داشته ازش گرفتن.دیگه صدایی نبود,رنگی نبود,طرحی نبود.

بدون صدای پسرک,تمام دنیا یک رنگ بود:خاکستری تیره,رنگ تیشرت پسرک.

و دخترک با خودش فکر میکرد:کاش یکم روشنتر بود,شاید در این صورت دنیا براش اینقدر تیره نبود.



Monday, September 20, 2010

pure words


Bekhatere inke age ta abad ham onja budim busemon tamum nemishod.
Bekhatere labHaye shirinet,zabunet ke az lab keshidan behesh lezat mibordam,va hesi ke on lahze dashtam,engar vazni nadashtam.
gardaneto ke gerefte budam,gardanamo ke gerefte budi behem ehsase amniat midad.

Sunday, September 12, 2010

voices

some things are realy important and also necesary to you,and you expect the others to feel the same.little by little you'll get that its a great mistake,they dont respect your important things,they cant understand you.
never mind,its you that have to understand them,becouse they have their own mind and opinions.
so behave as a great wise girl,and dont get sad,welldone.

Friday, September 10, 2010

Tuesday, August 31, 2010

the little pearl

i have a little pearl in my life,a little shiny pearl in my heart,and that pearl is a little girl named zosha.
my zosha is 11 mounths old,and i love this little girl,with all of my heart.
i love you my dear zosha,and i hope you love me as the same way.
love you zosha.

Monday, August 30, 2010

first time

two frozen body,your arms will make her warm,
two frozen shoulder,one sweater can hold both shoulders tight,
four frozen hand,come on hold her hands,thats right,
two frozen lips,your lips can wake her heart up.
under the sweater,into the darkness,right into the coldness,warmness of your lips,warmness of your hands....
kiss her,thats right.


*this post is for you sheza
hope you like it,
and hope i could describe your beautiful night with your love correctly.,
thanks for giving me this much goodness.

Monday, August 23, 2010

broker,broken

silence

i dont know where this silence comes from?
tell me please,am i such a boring girl?that you prefer silence instead of answering me?
no need to be quiet,just tell me go away,and you will see that i will go,and i will never turn back,
just tell me somethimg
i cant stand this damn silence.

Sunday, August 22, 2010

?

این مردها هستن,که از بچه- یه ماهه تا 6 ساله,بدشون میاد!اینها که تا بچه میبینن,دماغشون رو چین میدن,یا وقتی یه بچه میگه: شلام عمو, یه لبخند زورکی میزنن با یه سلام نصفه و نیمه,بعد خودشون رو با دسته مبل یا گل قالی سرگرم میکنن,توجه کردی وقتی خانومشون حامله میشه,چه جوری میشن؟
اونوقته که همه جور بچه ای,از یه ماهه تا 6 ساله رو نمیشه از بغلشون جدا کرد.از اثرات پدر شدنه دیگه؟
من موندم این همه لطافت از کجا میاد! بعد اینا چه تصوری از بچه شون دارن؟احتمالا فرشته کوچولو!
بعد ازینکه بچه شون به دنیا اومد,باز هم همین جوری فکر میکنن؟
خدا عالمه!

Wednesday, August 18, 2010

Alone

I hear the ticking of the clock
I'm lying here the room's pitch dark
I wonder where you are tonight
No answer on the telephone
And the night goes by so very slow
Oh I hope that it won't end though
Alone

Till now I always got by on my own
I never really cared until I met you
And now it chills me to the bone
How do I get you alone
How do I get you alone

You don't know how long I have wanted
to touch your lips and hold you tight,oh
You don't know how long I have waited
and I was going to tell you tonight
But the secret is still my own
and my love for you is still unknown
Alone

Till now I always got by on my own
I never really cared until I met you
And now it chills me to the bone
How do I get you alone
How do I get you alone


-Alone -
-by Celine Dion-

....

گاهی یه عزیزی یه چیزی ازت میخواد, نه اینکه چیز سختی باشه ها,ازین کارای معمولی,اما واسه تو یه جورایی سخته.بعد تو هی اعتقاداتت رو دستمالی میکنی,کم و زیاد میکنی تا با خودت کنار میای.انجامش که میدی,انتظار داری طرف هی کارتو بزرگ کنه,خودتو بزرگ کنه,اما اگر نکنه,نه که نخواد,مثلا موقعیتش پیش نیاد,یا با چند تا جمله سروته قضیه رو هم بیاره,اونموقه ست که تو میمونی و یه ناراحتی -نه پشیمونی- بزرگ.انگار که کارتو ریز ریز کرده باشن جلوت.
حالا من هی خودمو جر بدم,که بفهمی الان میخوام صداتو,الان میخوام حرفاتو,همین الان.
چشمهای خسته ات رو که نمیتونم نادیده بگیرم,میتونم؟

Sunday, August 15, 2010

strenght?

im not strong, and you are in a great mistake if you think so.im just a weak girl that start crying when miss you like a child,im a little girl that scare of stove,scare of fire,of hot oil,of fried fishes,scare of even beetle.
im NOT strong.

Saturday, August 14, 2010

Monday, August 02, 2010

????????

my head got conused by what you said,and the question marks are still flying in my mind.i didnt,dont,wont understand what you mean,and you said goodbye instead of explaning.
you dont know how much you hurt me,you dont know how much this question bother me:whats wrong?

prashant

this post belongs to one of my best friends:my dear prashant,my dear friend,that every time i want,will be availabe.
it make me feel proud and happy,when u tell me:heloo,and i hope never loose my dear friend.
and one more thing:thank you so much.

Sunday, August 01, 2010

your close eyes

now your eyes are close,and my open eyes are writing for you,now im imagining you,in your bed,and a blancket around your bare soulders(maybe),and your close eyes must be so kissable for me,i wish i could kiss them some day.
good night dear.

melancholy

looking at your eyes,even in front of this monitor is sweet for me,and the movement of your lips,your hands,your fingers,cause my heart to call your name loadly,a load voice behind my silence,and behind this silence,I wanna tell you:i love you.

its good

its good to know you are awake,up to me,it makes me feel you are close to me,when you are not.it help me feel im not alone,when i am,and it persuade my tears to fall down in another time.
its good to know you are bare at the time,it makes me feel you,your skin,your hands,when touching you looks to be a dream,when imaging your skin is hard even in my mind.
its good to know how is the taste of your lips,when i havnt them,when i cant have them,when i need them also,i can taste them,i can taste your lips and feel them.yess i can feel them in my mind and on my lips.
believe me,its good.

under the attack

its stressful when im writing for the first time ,and ejoyful also,i can say every thing,i can say things that i've never supposed to say to some one,because i cant say what i wana say,in a direct way.my mind was ful of words,but now its empty,comletely empty.