دختری 13 ساله وتازه بالغ شده همراه دوستش به کلاس زبان میرفت.ساعت تقریبا 9 صبح بود.موتورسیکلتی با سرعت رد شد و باشدت دستش رو در باسن دختر فرو برد و با سرعت دور شد.دوستش پرسید:"چیکار کرد؟میخواست کلاسورت رو بدزده؟" دختر از عصبانیت دندون هاش رو روی هم میفشرد و غرور شکسته شده اش زیر پاهاش جیرینگ جیرینگ میکرد.آروم گفت:"دست زد به پشتم,بیشعور." و موضوع فراموش شد.
دختری 17 ساله,ساعت 7:30 صبح پیاده به طرف محل برگزاری آزمون که 15 دقیقه با خونشون فاصله داشت,میرفت.یک پژو از طرف مقابل رد شد,در حالی که به چهره دختر نگاه میکرد.اونطرف خیابون ایستاد,درحالی که ماشین روشن بود.دختر فکر کرد که مرد میخواد ازش آدرس بپرسه,و آماده شد تا جواب سؤال احتمالی مرد رو بده.مرد 36-38 ساله به نظر میرسید,با موهای ساده که به یک طرف کشیده شده بود و ریش و قیافه ای کاملا مثبت و با دین و ایمان.مرد از ماشین پیاده شد و کنار ماشین ایستاد.دختر وقتی آلت جنسی مرد رو دید,تازه متوجه موضوع شد!با اخم روش رو برگردوند و به راهش ادامه داد,بدون اینکه حتی سرعت قدم هاش رو تندتر کنه.از خونسردی خودش که جیغ نزده یا پا به فرار نگذاشته متعجب شد.صدای پر از تمسخر مرد رو شنید:"ها! میخوایش؟" دختر دستش رو توی جیب کیفش فرو کرده بود و تیغه چاقو ضامن دارش رو که برادرش بهش داده بود با انگشت شست لمس میکرد,و گوشش تیز بود که اگر صدای نزدیک شدن پاها رو شنید,آماده باشه.صدای بسته شدن در ماشین,و ماشین با سرعت گاز داد و دور شد. و موضوع فراموش شد.
دختری 18 ساله همراه خواهر بزرگترش از بازار برمیگشتند.ساعت تقریبا 9 شب بود.دو دختر کنار خیابون راه میرفتند و هردو ساکت بودند.خواهر کوچکتر بی حوصله بود و خواهر بزرگتر که اون رو خوب میشناخت,میدونست سکوت تنها چیزیه که خواهرش نیاز داره.دختر هم توی فکر خودش غرق بود.موتورسیکلتی با 2 سرنشین با سرعت از کنارش رد شد و ضربه محکمی به پشت سر دختر وارد شد, به طوری که نفسش بند آمد و چشمهاش چند لحظه همه جا رو سیاه دید.خواهر بزرگتر با تعجب و نفرت به موتورسیکلت نگاه کرد که سریع دور میشد و خواهرش رو توی بغلش گرفت,درحالی که هردو اشک روی گونه هاشون رو خیس کرده بود.دختر از فرط درد و شوکه شدن,خواهر از فرط شوکه شدن و نفرت.دختر از خواهرش خواست که به مادرشون چیزی نگه,و وقتی به خونه رسیدن اثری از اشکهاشون دیده نمیشد. و موضوع داشت فراموش میشد,نه اشتباه نکنید,موضوع فراموش نشد.از 18 ساعت بعد دختر تب کرد و سردرد شدید گرفت,به طوری که شونه ها و گردنش درد میکرد.با یه آمپول تقویتی ب12 سردرد دختر خوب شد,اما یک روز بعد دوباره درد پشت سر و گرفتگی گردن و شونه های دختر شروع شد....
وهزاران حادثه دیگه ای که هر روز برای من و امثال من میوفته,و به هزاران مشکل روحی و جسمی منجر میشه.بعضی ازون ها به راحتی فراموش میشه,اما بعضی فراموش شدنی نیست.همه ما قربانی یک چیزیم:قدرت جسمی مرد,قدرتی که گاهی عقده جنسی بهش دامن میزنه,گاهی عقده روحی,و مردهایی که دم از برتری میزنن و زن رو موجودی پایین تر از خودشون میدونن,کافیه به رفتار هم جنس های خود دقت بیشتری داشته باشن تا متوجه اشتباه بزرگ خودشون باشن.