Thursday, July 21, 2011

Monday, July 18, 2011

missing heart

دلم برای پگ پگم تنگ شده,


میدونم حسابی دلش ازم پره,میدونم قهره باهام,چون از خودم دورش کردم,چون به کسی دادمش که نخواستش,چون تنها موند,با اینکه بهش قول داده بودم تنها نمیمونه,اما اشتباه میکردم.

میدونم وقتی دوباره ببینمش,اخم میکنه و چشمهاش رو میبنده محکم,اما پشت چشمهاش اشک جمع میشه,

میدونم ذرک میکنه که من هم ناراحت بودم از نبودنش,از تنهایی بزرگش,و تنهایی بزرگم,

و میدونم که وقتی برگشت پیشم,دیگه هیچوقت از خودم دورش نمیکنم,هیچوقت.

Tuesday, July 12, 2011

details

من نمیتوتنم وقتی به یاد تو می افتم,کتابم را بخوانم,یا هر کاری را که میکنم ادامه بدهم,همیشه میروم توی آینه به خودم نگاه میکنم,همان آینه ای که همان روز اول که برگشته بودم خانه,تویش خودم را نگاه کرده بودم و به لبهایم دست کشیده بودم....


خیره میشوم به صورتم توی آینه,به چشم های بی حالتم,و خط آبی کمرنگ گوشه چشمم که باقیمانده خط چشم پاک شده دیشب است, رزلبی که صبح زده ام اطرافش پاک شده,به جوش بالای ابرویم,به غده های کوچک زیر چشمم که اسمشان را که فلو گفت یادم رفته,به اینکه اگر پیشانی ام را بردارم چه شکلی میشوم,به برق آلوورا روی صورتم,به موهای کنار صورتم که باید لیزر شوند اما دکتر وقت نداشته,به مو خوره ی زیر موهایم,به موهایم که دارد بلند میشود و رسیده اند به 7-8سانت زیر استخوان ترقوه ام....

اینقدر غرق جزییات میشوم که یادم میرود به تو فکر کنم,

راه حل خوبی است برای فکر نکردن به..., به عمه ام!

Thursday, July 07, 2011

inside,outside

چقدر خوب است,که همیشه خودت باشی,بدون ترس ازینکه تنهایت بگذارد.که بتوانی فحش بدهی,بد و بیراه بگویی,قاه قاه بخندی,که بتوانی موقع تمیز کردن گلدان خاک گرفته لبه پنجره آواز بخوانی,و آخرش صدایت را آرام و خوشگل بکشی که جبران آن تکه که بد خواندی بشود.که هیچوقت نگویی دوستت دارم,اما خودش بداند,که دوستت داشته باشد بدون منت,که هی تو بترسی از خود خراب داغانت,که از توی خراب داغان نترسد.یک نفر که درک کند همه چیز را,ترست را,خستگی ات را,تنهایی ات را,که همییییشه مهربان باشد,حتی وقتی عصبی هستی,خودش بدهد گوش اش را بکشی.


ازین آدم ها که بلدد آهنگ پلنگ صورتی و پت و مت و رابین هود را با سوت بزند,و هیچوقت یاد نگیرد صدای جغد دربیاورد.


ازین آدم ها که گاهی عصبی ات میکند از بس که تکان نمی خورد از سر عقیده هایی که قرن هاست برای تو منسوخ شده اند,و هرقدر بخواهی حالیش کنی,نتوانی.

ازین آدم ها که گاهی اعتماد میکنی بهشان از بس که تکان نمی خورد از سر عقیده هایی که قرن هاست برای تو منسوخ شده اند.
ازین آدم ها که میتوانی موقع انفجار,مشت بکوبی توی سینه و شکمش,و فقط دستت را نگه دارد,که بعد محکم توی بغلش نگه ات دارد تا گریه ات بند بیاید,و اگر جیغ نزنی:نه,حتی آب دماغت را هم میگیرد! بعد جوری رفتار میکند که انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده.


ازین آدم ها که همیشه بهشان تشکر بدهکاری.

- و خیلی اوقات من را یاد خودم می اندازد,خود قرن ها ییشم,قبل ازینکه همان عقایدم منسوخ شود,خودم با آن عقاید آرمان گرایانهء بریلیانت,که خیلی وقت است گم شده اند-

ازین آدم ها که خیلی کم پیدا میشود ازشان,که نمیخواهی باور کنی پیدا شدنشان را.ته دلت میخواهد باورشان کنی,اما,خب نمیشود.که همین باور نکردنت را هم درک میکنند.


ممنون,به خاطر بودنت,ممنون که یادم آوردی خندیدن را,و ممنون به خاطر خیلی چیزهای دیگر.

Tuesday, July 05, 2011

opinion

من از آلپاچینو بدم می آید,هرقدر هم که بازیگر خوبی باشد و اسکار گرفته باشد و ....


البته در توانایی فوق العاده اش در بازیگری شکی نیست,اما هیچوقت حس خوبی نداشته ام نسبت به او,صدای خنده کریه اش-که حقیقتا شیطان را تداعی میکند-در وکیل مدافع شیطان,و چشمهایش,که انگار همه چیز را میداند,و دندان های زردش,حس عجیب و ناخوشایندی میدهد به من,حتی موهای مشکی و قیافه جوان-اما پخته-اش توی پدرخوانده هم نمیتواند این حس را از بین ببرد.
در عوض رابرت دنیرو,حتی اگر این اواخر چشمهایش ریزتر هم شده باشد,و دماغش درازتر,باز هم دوست داشتنی ست برای من,از فیلم های عهد بوقیش تا حالا,چشمهایش مهربان تر شده,لبخندش هم. برعکس آلپاچینو که انگار چشمهایش دریده تر و قبیح تر شده اند.

توی چشمهای آلپاچینو خیلی چیزها قاطی شده اند انگار,اعتماد به نفس,تجربه,پستی,خشم,ناراحتی,خوشحالی,و کمی هم ترس,ترسی عمیق که کمی چاشنی غم دارد,اما رابرت دنیرو,همیشه,سر جای خودش,میشود همه چیز را توی چشمهایش خواند,گاهی سراسر خشم,گاهی سراسر غصه,گاهی سراسر هوش,یا مهربانی,یا حتی عشق.نه مثل آلپاچینو که حتی موقع عشق بازی هم هیچ حسی توی چهره اش نیست!

نمیدانم چطوری پستم را تمام کنم!