Thursday, September 29, 2011

sad colors

غم هایش را که می نوشت,انگار کم نمی شدند,برداشته نمی شدند از روی قلبش انگار.
دخترک حالا غم هایش را می بافد,دستبند می بافد این روزها,هر گره که می بافد,با هر رنگ,روحیه اش را,روحش را می بافد انگار.
رنگ غصه های دخترک,نه سیاه است,نه خاکستری,رنگ غصه هایش صورتی است,و بنفش پررنگ!تعجبی ندارد که دستبند آبی آسمانی,صورتی,سفید و بنفش را یک روزه بافت,بس که غصه هایش بزرگ شده بود,و تعجبی ندارد که آن یکی خاکستری,سورمه ای 3 روز بافتنش طول کشید,بس که شادی اش کم بود,سخت بود از گوشه و کنار جمع اش کند تا شادی اش را ببافد.
ـاین دستبند چه رنگ های شادی دارد,صورتی پررنگ,آبی و بنفش!
دخترک لبخند تلخی زد و هیچ نگفت,
-می دیش به من؟
دخترک قبول کرد,
پیش خودش گفت:خوبست که رنگ غم هایش,برای دیگران شاد است!

Wednesday, September 28, 2011

in heart of darkness

عمل پیوند قلب بود،
قلبی 28 ساله با جنسیت نامعلوم،
و دختری 8 ساله.

دکتر وارد اتاق عمل شد،بوی غیرقابل تحملی فضا را پر کرده بود,که چندان عجیب نبود,از همان سال های اول متوجه شده بود که بو هایی را متوجه میشود که دیگران نمیشوند!

بو از قلب بود,قلبی گندیده,بوی لجن و کثافت میداد,دکتر که به سختی تحمل می کرد,پیشانی اش به شدت چین خورده بود,و اخم هایش توی هم رفته بود,در فکر قلبی بود که باید به بدن دخترکی 8 ساله پیوند می زد,مشخص نبود صاحب قلب چکار کرده بود که قلبش را با این شدت به گند کشیده بود!

یک لحظه تمام کارهای احتمالی از ذهنش گذشت,تلخی اسید معده اش گلویش را سوزاند.

به سختی خودش را از اتاق بیرون کشید.

کسی که ىه دنبال دکتر رفت,صدای بالا آوردن شنید,و بعد دکتر صورتش را شست و بر گشت,اما گفت که نمی تواند عمل را ادامه دهد,و با گفتن اینکه دکتر فلانی عمل را ادامه خواهد داد,خیال بقیه را راحت کرد.

چطور می توانست یک قلب کثیف را درسینه ی دختربچه ای پاک بگذارد؟
چطور می توانست والدین بچه را,که اینهمه سختی کشیده بودند قانع کند؟ آن هم بدون هیچ دلیل پزشکی؟

فقط کار را به دیگران می سپرد,می دانست هیچ کاری از دستش برنمی اید.

با خودش فکر کرد:کاش آدم ها بیشتر به فکر پاکی شان بودند!

Monday, September 12, 2011

the miror

آینه ای که رو به رومه،غرقه تو بهت یه تصویر...

Saturday, September 10, 2011

request for help!

مدتیه که صحنه های عاشقانه فیلم ها برام به شدت خسته کننده شده!
جوری که اگر صحنه ی بوسه بیشتر از 5 ثانیه شه جلو میزنم صحنه رو!
دلیلش رو هم نمیدونم!
کسی میدونه چرا؟

Monday, September 05, 2011

خورجین باد پر شده از گلایه،
تو این روزهای سخت و پرکنایه،
خنده رو با غصه نمیشه نوشت،
کی میدونه چجوریه سرنوشت؟

Friday, September 02, 2011

its the only things to do

دوباره پناه می برم به کتاب هایم،
پناهگاهی استوار،اما شکننده.