Friday, October 21, 2011

i dont need a fairy tales in my life

wall-E

من عاشق کارتون وال-ای هستم,
اون اولش وال-ای می خواد با نشون دادن تمام چیزهایی که از نظر خودش,زیباترین و با ارزش ترین چیزها هستند,توجه ی روبات جدید رو جلب کنه,سعی می کنه خودش رو به اون بشناسونه,و اون رو علاقه مند کنه,
و آخرش اون روبات سعی میکنه با نشون دادن همون چیزها بهش,گذشته اش رو,خودش رو به یادش بیاره.
و من,مثل همیشه,توی ذهنم ناخوداگاه شروع به همزاد پنداری کردم,درواقع همه ما همینطوریم,همیشه سعی میکنیم دیگران مارو بشناسند,تا دوستمون داشته باشند,اما گاهی وقتها,گاهی اتفاق ها,مارو مجبور به فراموشی میکنند,
و اونموقع هست که آدم های اطرافمون سعی میکنند با نشون دادن چیزهای که زمانی برامون معنی زندگی میدادند,مارو به خودمون بیارند,اما غافل اند ازینکه همیشه داستان مثل آخر وال-ای تمام نمیشه....

Sunday, October 02, 2011

dreams

خواب پگ پگ را می بینم,
که توی مشتم است,
که می گویم:ازین به بعد همه جا با خودم می برمش.

وقتی به چیزی فکر میکنم و خوابش را می بینم,هی فکر می کنم شبیه ترزای بار هستی میلان کوندرا هستم,دختری ضعیف,خیلی ضعیف....که همیشه خواب افکارش را می دید!

نمی دانم ارتباطی به هم دارند؟