Monday, November 29, 2010

i need...

I need your arms to hold me now
The nights are so unkind

Saturday, November 27, 2010

من و دیوار

دستم رو روی دیوار سیاه رنگ میکشم,سرد و زبر,میخ فلزی رو بین انگشتهام فشار میدم,دستم میلرزه,میخ رو محکم روی دیوار میکشم,دیوار خراش بزرگی برمیداره و گچش روی زمین میریزه.به سفیدی خراش نگاه میکنم میان سیاهی دیوار,لبخند میزنم.
دیوار گرم میشه,به خراش نگاه میکنم,خون قرمز دیوار آروم بیرون میاد و پخش میشه,احساس ضربان دیوار...;با انگشتم خون رو لمس میکنم,آآخخخ: داغ بود,خیلی داغ,به انگشتم نگاه میکنم و سرخی سوختگی,دیوار لبخند میزنه.

انگشتم تاول زده,تاول رو با ناخن پاره میکنم,مایعش بیرون میاد.انگشتم رو روی زخم خونی دیوار میمالم,زخم خوب میشه,تاول من هم.من و دیوار به هم لبخند میزنیم,آشتی میکنیم.

Friday, November 26, 2010

Do you remember?

جییررررر
جیییررررر
صدای جیر جیر تاب,روی تاب نشسته ام,بند کوله پوشتی از دستم آویزون,وسعی میکنم تاب رو با حرکت بدنم تندتر کنم.
به تیر آهن های آبی نگاه میکنم,به توده کم پشت مورد و یاد حرفت میافتم,آروم میخندم.
سرم رو کمی میچرخونم,نیمکت فلزی,صورتت...
از تاب پایین میپرم,
موقع راه رفتن برگ های خشک رو با کفشم پخش میکنم: چیکار میکنی؟
یادمه,
یادته؟

Saturday, November 20, 2010

network v!rus

گفت: از دوست چه دیدی که چنین مسروری؟
گفتم: از دوست همین بس که ز ما یاد کند.

ممنون,همیشه به من لطف داری.

Monday, November 08, 2010

the vampire

خون آشام جوان وسایلش رو توی کوله پشتی اش گذاشت,مانتو پوشید,آروم در رو باز کرد و از خونه بیرن رفت.هوای خوبی بود.به کتابخونه که رسید,شونه هاش کمی درد گرفته بود از سنگینی کوله پشتی.یه جای خالی پیدا کرد و نشست.کتاب هاش روجلوش گذاشت و مشغول خوندن شد.بطری خون روی میز جلوی دستش بود,کمی اسانس صورتی توش ریخته بود تا رنگ قرمزش کمتر به چشم بیاد,و بیسکویت میخورد.دوست داشت متونست مثل وقت هایی که تنهاست لبه بیسکویت رو توی خون تر میکرد,و بعد آهسته خون و بیسکویت رو زیر زبونش مخلوط میکرد!
چند ساعت که گذشت,بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی رفت,وارد دستشویی که شد,دماغش از بوی مشمئز کننده ای چین خورد:خون مونده!
یاد گوشت مونده ای افتاد که مگس دورش جمع شده باشه!!!! زیر لب چند تا بد و بیراه به مسئول بهداشت گفت.
موقع برگشتن به سالن یادش رفت موهاش رو درست بپوشونه و با نگاه خیره و سرزنش گر مسئول مواجه شد,دختر جوانی با چشمهایی ریز و عینک.توی ذهنش خون توی رگهاش رو دنبال کرد,گونه های سرخی داشت...,به سختی فکرش رو از خوردن خون منحرف کرد,با خودش فکر کرد:با این نفرتی که من ازین دختر دارم,احتمالا خونش برای من مزهء زهر مار میده!از فکر خودش زیر لبی لبخند زد:شاید بهتر باشه ازش متنفر نباشم,آخه اینجوری خونش خوشمزه تر به نظر میاد!
با خنده سرجاش برگشت,سرش رو توی کتاب هاش فرو کرد و مشغول خوندن شد....

Saturday, November 06, 2010

Happy Birthday

my dear zosha,happy birthday.
now you are 1years old,i cant even kiss you for your birthday,its hard to stand days to see you again.
wish you be always happy and healthy.
i love you.

Friday, November 05, 2010

illegal

Who would have thought
That you could hurt me
The way you've done it?
So deliberate, so determined

And since you have been gone
I bite my nails for days and hours
And question my own questions on and on

So tell me now, tell me now
Why you're so far away
When I'm still so close

You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
You said you would love me until you die
And as far as I know you're still alive, baby
You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
I'm starting to believe it should be illegal to deceive a woman's heart

I tried so hard to be attentive
To all you wanted
Always supportive, always patient
What did I do wrong?
I'm wondering for days and hours
It's clear, it isn't here where you belong

Anyhow, anyhow
I wish you both all the best
I hope you get along

But you don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
You said you would love me until you die
And as far as I know you're still alive, baby
You don't even know the meaning of the words "I'm sorry"
I'm starting to believe it should be illegal to deceive a woman's heart.


 
Illegal by Shakira

Wednesday, November 03, 2010

i cant believe

i cant believe what you said to me,last night when we were alone ,you threw your hands up,baby you gave up!you gave up!
گاهی از تمام زمین و اسمون و ما فیها و ما بینهما,تو میمونی و یه بالش خیس که هق هق هت رو ساکت میکنه...

Monday, November 01, 2010

nothing


you've never write about,you will never write even.
i know you wont....

you.....

i love the temperature and the smell of your body,the taste of your lips and the size of your noise,