Wednesday, September 28, 2011

in heart of darkness

عمل پیوند قلب بود،
قلبی 28 ساله با جنسیت نامعلوم،
و دختری 8 ساله.

دکتر وارد اتاق عمل شد،بوی غیرقابل تحملی فضا را پر کرده بود,که چندان عجیب نبود,از همان سال های اول متوجه شده بود که بو هایی را متوجه میشود که دیگران نمیشوند!

بو از قلب بود,قلبی گندیده,بوی لجن و کثافت میداد,دکتر که به سختی تحمل می کرد,پیشانی اش به شدت چین خورده بود,و اخم هایش توی هم رفته بود,در فکر قلبی بود که باید به بدن دخترکی 8 ساله پیوند می زد,مشخص نبود صاحب قلب چکار کرده بود که قلبش را با این شدت به گند کشیده بود!

یک لحظه تمام کارهای احتمالی از ذهنش گذشت,تلخی اسید معده اش گلویش را سوزاند.

به سختی خودش را از اتاق بیرون کشید.

کسی که ىه دنبال دکتر رفت,صدای بالا آوردن شنید,و بعد دکتر صورتش را شست و بر گشت,اما گفت که نمی تواند عمل را ادامه دهد,و با گفتن اینکه دکتر فلانی عمل را ادامه خواهد داد,خیال بقیه را راحت کرد.

چطور می توانست یک قلب کثیف را درسینه ی دختربچه ای پاک بگذارد؟
چطور می توانست والدین بچه را,که اینهمه سختی کشیده بودند قانع کند؟ آن هم بدون هیچ دلیل پزشکی؟

فقط کار را به دیگران می سپرد,می دانست هیچ کاری از دستش برنمی اید.

با خودش فکر کرد:کاش آدم ها بیشتر به فکر پاکی شان بودند!

No comments: