Wednesday, August 18, 2010

....

گاهی یه عزیزی یه چیزی ازت میخواد, نه اینکه چیز سختی باشه ها,ازین کارای معمولی,اما واسه تو یه جورایی سخته.بعد تو هی اعتقاداتت رو دستمالی میکنی,کم و زیاد میکنی تا با خودت کنار میای.انجامش که میدی,انتظار داری طرف هی کارتو بزرگ کنه,خودتو بزرگ کنه,اما اگر نکنه,نه که نخواد,مثلا موقعیتش پیش نیاد,یا با چند تا جمله سروته قضیه رو هم بیاره,اونموقه ست که تو میمونی و یه ناراحتی -نه پشیمونی- بزرگ.انگار که کارتو ریز ریز کرده باشن جلوت.
حالا من هی خودمو جر بدم,که بفهمی الان میخوام صداتو,الان میخوام حرفاتو,همین الان.
چشمهای خسته ات رو که نمیتونم نادیده بگیرم,میتونم؟

No comments: