مثل جنینی که توی مایعی که دورش رو گرفته،توی رحم مادرش غوطه وره،من توی تنهایی و سیاهی اطرافم سرگردونم.
تنها دل خوشیم به فندق شکنم هست،که گاهی از توی تاریکی،با یه لبخند بیرون میاد...
فندق شکن من،رنگش نقره ایه انگار،و فندق های قهوه ایش رگه های طلایی دارند،آروم آروم فندق های جادویی اش رو توی دهنم میذاره،
فندق هاش طعم خنده میده،و طعم زندگی،و کلی مزه های دیگه که توی تنم میچرخن و میرقصن انگار...
از تماس انگشتش با لب هام،بدنم گرم میشه،و من دستهای سردم رو مشت میکنم و به خودم میچسبونم،تا هوس گرفتن دستهای گرمش محو شه....
وبعد،بلند میشه و آروم،توی تاریکی ناپدید میشه و بوی فندق هاش برای چند دقیقه توی هوا معلقه،
و دوباره من میمونم و دستهای سردم،در حسرت گرمی،و تنهایی و سیاهی....
تنها دل خوشیم به فندق شکنم هست،که گاهی از توی تاریکی،با یه لبخند بیرون میاد...
فندق شکن من،رنگش نقره ایه انگار،و فندق های قهوه ایش رگه های طلایی دارند،آروم آروم فندق های جادویی اش رو توی دهنم میذاره،
فندق هاش طعم خنده میده،و طعم زندگی،و کلی مزه های دیگه که توی تنم میچرخن و میرقصن انگار...
از تماس انگشتش با لب هام،بدنم گرم میشه،و من دستهای سردم رو مشت میکنم و به خودم میچسبونم،تا هوس گرفتن دستهای گرمش محو شه....
وبعد،بلند میشه و آروم،توی تاریکی ناپدید میشه و بوی فندق هاش برای چند دقیقه توی هوا معلقه،
و دوباره من میمونم و دستهای سردم،در حسرت گرمی،و تنهایی و سیاهی....
1 comment:
فندق شکن هم تنها بود و تنها دل خوشیش یه صدا بود ، یه صدای آروم و قشنگ ، یه صدا که بوی زندگی رو براش میداد و بوی تنهایی رو می برد ، خیلی دوست داشت این صدا رو واضح بشنوه ،
خیلی دوست داشت یه روزی چشمهاش رو ببنده و با آرامش اون صدا رو از نزدیک بشنوه ، بوش رو حس کنه ، دستهاش ، سنگینی صدا رو احساس کنن ،
فندق شکن ، زندگیش ، فقط ، رسیدن به اون صدا بود و منتظر اون روزی که تمام وجودش ، مثل گوشهاش ، مست اون صدا بشن ...
Post a Comment