Wednesday, February 09, 2011

forgotten

بعد از این مدت,زنگ زدی که بگی دلت تنگ شده برام؟که بگی بهم فکر میکردی کل این مدت؟که بگی فراموشم نکردی؟
نه,بذار من بهت بگم:فراموش کردی.
فراموش کردی که وقتی هیچی نمیگم,که هرچی میگی با اهم و اوهوم جواب میدم,نه از بی محلیه,که از بغض عظیم الجثه توی گلومه که اجازه حرف زدن نمیده بهم.فراموش کردی که وقتی حرف میزنم و متوجه نمیشی,و باید 4 بار تکرارش کنم,به خاطر اینه که از گریه صدام بالا و پایین میشه و میلرزه.
فراموش کردی,خیلی چیزها رو,حتی من رو.

1 comment:

N3tw0rk V!ru$ said...

با ایـنـکه رمـز عشق فـرامـوش کـرده‌ای

حتـّا صـدای چشـم مـرا گـوش کـرده‌ای

آیـا بـگـویم ، مستی امروزت از کجاست ؟

دیــــــــروز بـاز خون دلـم نـوش کـرده‌ای

بـا آن دوچشم سرخ که داری شبیه جـام

بـسـیـار هوشیـار که مـدهـوش کـرده‌ای

بـا ایـن خـیـال که لـحـظـه‌ای آرام می‌شوی

مـا را نـصـیـب ، ولـولـه و جـوش کـرده‌ای

مـثـل حـضـور صـاعـقـه خواب سـکـوت را

در ذهـن پـاک پـنـجـره مـغـشوش کـرده‌ای

ای مـاه مـدتـی‌ست مـرا در مسیـر صـبـح

بـا کهـکشان وهـم هم‌آغوش کــرده‌ای

آتـش بـرای چیـست که آماده می‌کنی

بـاور مـگـر گـنـاه سـیـاووش کـرده‌ای ؟!

بـامن دوبـاره بـد شـده‌ای ، حرص می‌خورم

آخر بـگـو کـه حـرف کـه را گـوش کـرده‌ای ؟!