10 اسفند,
10 آبان,
4 ماه,گذشت,
سخت,
سخت,
سخت,
برای من.
...
و لبخند محو روی لبهات وقتی به طرفت خم میشدم,و چشمهام رو میبستم....
چقدر زود دستهات به نوازش یکی دیگه مشغول شد,
و لبهات به بوسیدنش,
و قلبت به دوست داشتنش.
...
چقدر زود پرونده من بسته شد,
دیگه نیو پروجکت نیستم به قول بابات.
و چیزی که بیشتر از همه آزارم میده اینه که من چی بودم برات؟کجای زندگیت بودم؟
میدونی,وقتی گریه ام میگیره,اینجوری میشه:
بعد اشکهام بند میاد,
بعد حرف ارزش که پیش میاد,دوباره اشکم میاد,بعد هی این شخصیت بزرگهء منطقی وجودم میاد دلداریم میده,میاد بغلم میکنه و بازوهام رو ناز میکنه و میگه:ایتس اوکی,ایتس اوکی دیر,
...
و توی این مدت یاد گرفتم هیچ پستی رو مربوط به خودم ندونم مگر اینکه ددیکیتد تو پگاه یا پگ پگ داشته باشه,اگر غیر ازین بود که بالای اون نمینوشتی!
...
اووف ف ف ف ف,چی قدر طولانی شد!
10 آبان,
4 ماه,گذشت,
سخت,
سخت,
سخت,
برای من.
...
و لبخند محو روی لبهات وقتی به طرفت خم میشدم,و چشمهام رو میبستم....
چقدر زود دستهات به نوازش یکی دیگه مشغول شد,
و لبهات به بوسیدنش,
و قلبت به دوست داشتنش.
...
چقدر زود پرونده من بسته شد,
دیگه نیو پروجکت نیستم به قول بابات.
و چیزی که بیشتر از همه آزارم میده اینه که من چی بودم برات؟کجای زندگیت بودم؟
میدونی,وقتی گریه ام میگیره,اینجوری میشه:
- why are you crying?for what?for him?but he has never cried for you!has he?no!
+ ok,
بعد اشکهام بند میاد,
- you werent important for him,you didnt worth even as one tear,
+ but why?why?why?
...
و توی این مدت یاد گرفتم هیچ پستی رو مربوط به خودم ندونم مگر اینکه ددیکیتد تو پگاه یا پگ پگ داشته باشه,اگر غیر ازین بود که بالای اون نمینوشتی!
...
اووف ف ف ف ف,چی قدر طولانی شد!
3 comments:
نمي گويم بي رنگي ولي كم رنگ شده اي و كم رنگ ها ديري نمي گذرد كه بي رنگ مي شوند!
خوشبحالت يه روزي روزگاري پيش يكي رنگي داشتي كه الانم واست كلي احترام قائله!
مراقب خودت باش
goog luck
نه ديدمت ،نه ميبينمت_نه ميشناسمت ،نه ميشه شناختت
فقط وبلاگتو از اول تا آخر خوندم ،فقط فهميدم دردي كه يه روزي به دلمون اومده ،زخمي ك به روحمون خورده از يه نفر بوده !
ازت ميخوام اگه يه روزي ديديش يا هم كلامش شدي يه پيغام بهش برسوني
بهش بگو
رفت
نازنين براي هميشه از وبلاگ تو ،از وبلاگ دوست قديميت رفت
وروزيكه شنيدي سگ ميو ميو كنه ردي،ماتم نوشته اي ، دردي... ازش
تو اين دنيات ميبيني.
به خدا هم بگو نياره اون روزي رو كه سگش بخواد بجاي گريه وتحمل تو وبلاگ بنده هاييش كه حق زيستن وحق گفتن دارند ميو ميو كنه.
حرفام تموم نشده ولي گلو درد واشكام مجال نميدن
باي
زندگی میگذره ، ماهها میگذرن و اما خاطرات همیشه دنبالمون هستن ولمون هم نمیکنن ...
بهار نزدیکه ، خیلی نزدیک ، اونقدر که بوی سبزه هاش رو می تونی حس کنی
شاید بهار بتونه ذهن پریشون ما رو دوباره مثل اول سبز کنه ، امیدوارم ...
Post a Comment