یاد پارسال همین روز افتادم.....
ساعت 12:30 شب بود,که ناراحت بودم,که گریه میکردم,که بعد صدای تو بود,که آخرش دیگه ناراحت نبودم,که خوب بودم....
اما حالا.....
تو.....
حتى روياى شونه هات رو براي تكيه كردن برام نذاشتى.....
.
.
.
قبول کن دلت سنگ......
ساعت 12:30 شب بود,که ناراحت بودم,که گریه میکردم,که بعد صدای تو بود,که آخرش دیگه ناراحت نبودم,که خوب بودم....
اما حالا.....
تو.....
حتى روياى شونه هات رو براي تكيه كردن برام نذاشتى.....
.
.
.
قبول کن دلت سنگ......
1 comment:
All memories are smells moments
But who can forget it ...
Nobody
Post a Comment