Saturday, March 30, 2013

nightmare

درد دارد کمرم را میشکند،
پرستار شکمم را فشار میدهد،
تمام بدنم از فشار منقبض است
جیغ میکشم و لبه ی تخت را فشار میدهم
به ملافه ها چنگ میزنم
از درد گریه میکنم
پرستار آرامم میکند: فقط کمی مونده،فشار بده
کمرم از بدنم جدا میشود انگار
همه جا و همه چیز شبیه درد است
جیغ میکشم و دست پرستار را میگیرم
یک چیزی از شکمم خارج میشود،
همه جا خونی است،
از حال میروم،
کمتر از ۱ثانیه بعد پرستار بچه ام را می آورد
با بهت خیره میشوم به بچه ی توی دستش:
شبیه آدم نیست
شبیه هیچ چیزی نیست
دهانش یک حفره است با دندان های تیز!
پوستش!پوستش کبود و صورتی است،
جای موهایش کرم های سفید رنگ میلولند...
دست ها و پاهایش مثل دست آدم های پیر،چروک و پر از لکه های قهوه ای ست،
و چشم هایش...
پرستار لبخند میزند:پسره،ماشاالله
بدنم میلرزد
جیغ میکشم
نه!این بچه من نیست!
جیغ
نه!بچه ام!
جیغ جیغ
....
از خواب میپرم
با گریه جیغ میکشم
کنار تختم ایستاده ای و فریاد میکشی: من اینجام،آروم باش،خدایا!
میخواهم بغلت کنم،اما دست ها و پاهایم به تخت بسته شده،
جیغ میکشم و میخواهم خودم را از تخت جدا کنم...
یک سوزن توی دستم فرو میرود،بی حس میشوم و چشم هایم سنگین میشود،
قبل ازینکه چشم هایم را ببندم،آخرین تصویری که میبینم چشم های خیس تو است که با التماس به من نگاه میکنی...
بچه ام...
چشم هایش...
شبیه چشم های تو بود...

1 comment:

d-l-d said...

چقدر دلم برای اینجا کامنت گذاشتن شده بود ...
قوی کاغذی ، تم آبی ، روزهای آبی ، صبحهای آبی ، بعد از ظهرهای خاکستری ، روزهای خاکستری ، حرفهای آبی ، خنده های آبی ، حرفهای خاکستری ، دلهای خاکستری ، تابستان گرم ، پاییز سرد ، زمستان گرم و صورتی ، زندگی خاکستری ...